منوی اصلی
بخش اعضا
انتخاب قالب
اطلاعات سایت
اعضا : 1405هزينه پيامک اين هفته : 32315
محتوا : 298
بازدیدهای محتوا : 133131
اوقات شرعی
جستجو
| معجزات امام زمان(ع) -2 | نامه الکترونیک |
| نوشته شده توسط آيتالله سيدهاشم حسيني بحراني |
|
طلب وجه اسب و شمشير از جانب حضرت بدر، غلام احمد بن حسن ميگويد: وارد جبل1 شدم در حالي كه معتقد به امامت [حضرت صاحبالامر(ع)] نبودم، ولي اولاد علي(ع) را به طور كلي دوست ميداشتم تا آنكه يزيد بن عبدالله مرد و در زمان بيماريش وصيت كرد كه اسب سمندش را با شمشير و كمربندش به مولايش [حضرت قائم(ع)] بدهند. من ترسيدم كه اگر آن اسب را به «اذكوتكين»2 ندهم، آزاري از او به من برسد، لذا آن اسب و شمشير و كمربند را پيش خود به هفتصد دينار قيمت كردم و به هيچكس اطلاع ندادم؛ ناگاه از عراق توقيع مباركي از امام زمان(ع) به من رسيد كه: هفتصد ديناري را كه بابت بهاي اسب و شمشير و كمربند نزد تو است، براي ما بفرست. [و از اينجا به امامت آن حضرت معتقد شدم].3 مژدة مولود توسط حضرت مردي ميگويد: براي ابراهيم پسري متولد شد، گفت: به حضرت امام عصر(ع) نامهاي نوشتم و از ايشان اجازه خواستم تا او را در روز هفتم ختنه كنم؛ جواب رسيد: انجام مده. او هم در روز هفتم يا هشتم مرد. آنگاه خبر مرگش را برايشان نوشتم، پاسخ فرمودند: به جاي او، [فرزندان] ديگري به تو عطا شود كه نام اولي را احمد و بعد از او را جعفر بگذار. و همانطور شد كه فرموده بودند. همچنين، زماني آمادة عزيمت به سفر حج شدم و با مردم خداحافظي كردم، و آمادة حركت بودم كه توقيعي از ناحية مقدس حضرت(ع) به اين مضمون برايم صادر گرديد:
ما اين كار را خوش نداريم، خود داني. و من دلتنگ و اندوهگين شدم و براي حضرت نوشتم: من بر شنيدن امر و فرمانبردن از شما پابرجا ايستادهام، ولي از بازماندن از حج نيز اندوهگينم. توقيع شريف ديگري ارسال فرمودند كه: دلتنگ مباش كه سال آينده حج خواهي گزارد. چون سال بعد رسيد، عريضهاي به محضرشان نوشتم و اجازه خواستم؛ و حضرت اجازه فرمودند. سپس نوشتم: من محمد بن عباس را، به عنوان هم كجاوة خود، برگزيدهام و به ديانت و صيانت او اطمينان دارم، پاسخ آمد: اسدي، خوب رفيقي است، اگر او آمد ديگري را برمگزين. و اسدي، خود، آمد و با او هم كجاوه شدم.4 پاسخ حضرت و رفع اختلاف دربارة امامت حسن بن عيسي ميگويد: چون امام عسكري(ع) درگذشتند، مردي از اهل مصر، در حاليكه مالي متعلق به امام زمان(ع) همراه داشت، به مكه آمد و دربارة جانشين امام(ع) اختلاف شده بود. بعضي از مردم ميگفتند: امام عسكري(ع) بدون فرزند درگذشتهاند و جانشين ايشان همان جعفر (كذاب) است. و برخي ديگر ميگفتند: آن حضرت(ع) داراي فرزند بودهاند. حسن بن عيسي، مردي را، كه كنيهاش ابوطالب بود، همراه با نامهاي به سامرا فرستاد، [تا كسب خبر كند.] او نزد جعفر آمد و از او دليل و برهان خواست، و جعفر گفت: الان حاضر نيست. مرد به در خانه آمد و نامه را به [يكي از اصحاب ما (شيعيان) داد، پاسخ آمد كه: خدا دربارة رفيقت (حسن بن عيسي) به تو اجر دهد، او مرد و نسبت به ماليكه همراه داشت، به فرد اميني وصيت كرد كه هرگونه لازم است عمل كند. و نامة او، پاسخ داده شد. چون به مكه باز گشت، [اوضاع] همانطور بود كه حضرت فرموده بودند.5 پيشگويي حضرت دربارة وفات اسحاق بن يعقوب طبري ميگويد: احمد بن اسحاق قمي، نمايندة حضرت امام عسكري(ع) بود و پس از آنكه آن حضرت(ع)، رحلت نمودند، امر نمايندگي مولايمان حضرت صاحبالزمان(ع) را پذيرفت، و نامهها و اموال امام را از نمايندگان آن حضرت در مناطق ديگر دريافت ميكرد و به ايشان ميرساند. روزي اجازه خواست تا به قم برود، و به او اجازه داده شد و امام(ع) فرمودند: او به قم نميرسد و در راه مريض خواهد شد و از دنيا خواهد رفت. او در شهر حلُوان6 مريض شد و درگذشت و به خاك سپرده شد. خدايش رحمت كند. و مولاي ما(ع)، پس از درگذشت احمد بن اسحاق، مدتي در سامرا اقامت داشتند ولي پس از آن، از انظار غايب گرديدند؛ همانطور كه در روايات ائمه(ع) اين مطلب بيان شده بود. بعضي از افراد آن حضرت را در برخي از اماكن شريف، رؤيت نمودهاند و دلايلي، نيز، مبني بر درستي اين رؤيت وجود دارد.7 بيان دقيق مقدار اموال و صاحبان آن توسط حضرت ابوعباس دينوري سراج، ملقب به آستاره ميگويد: يك يا دو سال پس از رحلت حضرت امام عسكري(ع) براي رفتن به حج، از اردبيل به دينور8 آمدم، در حالي كه مردم (در مورد امام پس از آن حضرت) در حيرت بودند. اهل دينور، خبر آمدنم را پخش كردند و شيعيان، دورم جمع شدند و گفتند: شانزده هزار دينار از اموال متعلق به امام(ع) نزد ما جمع شده و ميخواهيم آنها را با تو بفرستيم تا به هركس كه بايد، تسليم كني. به آنان گفتم: اكنون، در شرايط حيرت هستيم و امامي را كه اموال را بايد به آن حضرت تقديم كنيم، نميشناسيم. و آنان گفتند: ما با توجه به آنچه از اعتماد و كرامتي كه داري، آنرا ببر و جز با وجود دليل و نشانه آن را به كسي نده. ابوعباس ميگويد: هر مالي با اسم صاحب آن در كيسهاي قرار داده شد و من آن را برداشتم و بيرون آمدم. وقتي به قرميسين9، كه محل سكونت احمد بن حسن بود، رسيدم، نزد او رفتم و سلام كردم. همين كه مرا ديد، بشارت داد و هزار دينار را همراه كيسهاي كه ندانستم داخل آن چيست، و پارچهاي رنگارنگ، را به من داد و گفت: اين را به خود ببر و غير از امام، كسي آنرا از دستت خارج نسازد. ميگويد: مال و پارچه را به همراه آنچه داخل آن بود، از او گرفتم. وارد بغداد شدم، و هدفي جز يافتن كسي كه نماينده امام(ع) باشد، نداشتم. به من گفتند كه اينجا سه شخص، معروف به باقطاني و اسحاق أحمر و اباجعفر عمري هستند كه ادّعاي نمايندگي امام زمان(ع) را دارند. او ميگويد: از باقطاني شروع كردم و نزدش رفتم و او را ديدم. شيخي بود با دليري آشكار و اسبهاي عربي و غلامان بسيار كه مردم گرد او جمع شده بودند و گفت و گو ميكردند. بر او وارد شدم و سلام گفتم؛ به من خوش آمد گفت و نزديك خويش برد و گرامي داشت و با من به گفت و گو نشست. نشستن خود را طولاني كردم تا آن كه بيشتر مردم بيرون رفتند. سپس از خواستهام پرسيد، برايش توضيح دادم كه من فردي از اهل دينور هستم و همراه خود اموالي آوردهام كه ميخواهم آنرا تقديم كنم. گفت: آنرا بگذار، و من گفتم: امام(ع) را ميجويم. گفت: فردا نزد من بيا. فردا نزد او بازگشتم، اما نشاني از امام(ع) نبود. روز سوم نيز رفتم ولي باز هم خبري از امام(ع) برايم نياورده بود. احمد بن دينوري ميگويد: نزد اسحاق احمر رفتم. و او را جواني پاكيزه يافتم كه منزلش از منزل باقطاني بزرگتر، و اسبها و البسه و دليري و غلامانش از او بيشتر بود، و افراد بيشتري پيرامونش حلقه زده بودند. ميگويد: داخل رفتم و سلام گفتم، به من خوش آمد گفت و مرا نزديك خويش برد. صبر كردم تا از جمعيت كاسته شود؛ و از حاجتم سؤال كرد. آنچه را به باقطاني گفته بودم، به او گفتم، و سه روز نزدش رفتم اما [نشاني از] امام(ع) نياورد. احمد ميگويد: لذا، نزد ابا جعفر عمري رفتم و او را شيخي متواضع، بر آستري سفيدرنگ. در خانهاي كوچك كه غلام و كنيز و اسبي مانند دو نفر ديگر، نداشت نشسته بروي پشم، يافتم. سلام گفتم و جوابم داد و مرا نزديك خويش برد و سنگيني بار و شرمندگيام را زدود، سپس از حالم پرسيد، به او گفتم كه حامل اموالي هستم. گفت: اگر دوست داري كه اين اموال به شخصي كه بايد، برسد بايد به سامرا، به خانه ابنالرضا (امام جواد)(ع) بروي و فلان نمايندة امام زمان(ع) را بجويي، كه آنچه ميخواهي را آنجا خواهي يافت. ميگويد: از نزد او بيرون آمدم و راه سامرا را در پيشگرفتم و به خانه امام عسكري(ع) رفتم و از آن نماينده جستجو كردم، دربان گفت كه هماكنون مشغول كاري است و به زودي بيرون خواهد آمد. كنار در، به انتظار نشستم؛ پس از لحظهاي بيرون آمد. برخاستم و به او سلام گفتم. دست مرا گرفت و به خانهاش برد و دليل آمدنم را پرسيد، به او گفتم كه مالي را از منطقة كوهستاني با خود آوردهام و ميخواهم آن را به امام زمان(ع) تقديم نمايم. گفت: باشد، و سپس طعامي برايم آورد و به من گفت: از اين غذا بخور و استراحت كن كه خسته هستي و تا وقت نماز فرصتي هست، و من (نيز) آنچه را ميخواهي برايت خواهم آورد. احمد بن دينوري ميگويد: غذا را خوردم و خوابيدم. هنگام نماز برخاستم و نمازگزاردم سپس به حمام رفتم و شستوشويي كردم، و به خانة آن مرد بازگشتم و صبر كردم، تا آنكه ربع شب سپري شد. در آن وقت در حالي كه همراه خود نامهاي داشت، به نزد من آمد. درون نامه آمده بود: به نام خداوند بخشنده مهربان، احمد بن محمد دينوري آمده و با خود 16000 دينار در فلان و فلان كيسهها آورده است. از آن جمله كيسهاي از فلان شخص داراي فلان مقدار دينار و كيسهاي از ديگري (با ذكر نام) داراي فلان مقدار دينار است. تا آنكه كيسهها به آخر رسيد و كيسهاي متعلق به فلان ذراع كه محتوي شانزده دينار است. ميگويد: شيطان مرا وسوسه كرد كه آقايم از من به اين (اموال) آگاهتر بودند و آن اسامي را تا پايانش خواندم، سپس فرموده بودند: و در ميان آن، از قرميسين، از برادر پشم فروشم احمد بن حسن ما درايي، كيسهاي است كه در آن 1000 دينار و فلان تعداد لباس است، از آن جمله فلان لباس و لباسي به فلان رنگ تا آنكه تمام لباسها را با ذكر صاحب و رنگهاي آن برشمردند. ميگويد: خداوند را سپاس گفتم، و او را به سبب منّتي كه بر من نهاد و شك من را برطرف كرد، شكر نمودم. آنگاه (نمايندة امام(ع) دستور داد تا همة آنچه را آوردهام، برادرم و مطابق گفتة اباجعفر عمري عمل كنم. به بغداد و نزد اباجعفر رفتم. رفت و آمدم، سه روز به طول انجاميد. همين كه نگاه اباجعفر به من افتاد، گفت: چرا به سامرا نرفتي؟ عرض كردم: آقاي من، از سامرا ميآيم. احمد ميگويد: مشغول گفت و گو با اباجعفر بودم كه نامهاي از جانب مولايمان حضرت امام زمان(ع) به او رسيد و در آن مطالبي مانند آنچه همراه من بود در مورد بيان صورت اموال و لباسها درج گرديده بود، و فرموده بودند كه وي، همة آنها را به محمّد بن قّطان قمي تقديم كند. لذا اباجعفر لباسش را پوشيد و به من گفت: آنچه را آوردهاي، بردار و به منزل محمد بن قطان بياور. ميگويد: اموال و لباسها را به منزل محمد بن قطّان برده، تقديم او كردم و به قصد حجّ بيرون آمدم. پس از آنكه به دينور بازگشتم، مردم گرد من جمع شدند، و من توقيعي را كه نماينده مولايمان، عليه السلام به من داده بود، را بيرون آوردم و براي آنان خواندم، همين كه به ذكر كيسه منسوب به ذراع رسيد، غش كرد و افتاد. مراقب او بوديم كه به هوش آمد، همينكه به هوش آمد به سجده افتاد و خداوند را شكر كرد و سپس گفت: سپاس خداوندي را است كه بر ما به هدايت منت نهاد، اكنون دانستم كه زمين از حجّت حق تهي نميماند؛ به خدا اين كيسه را اين ذراع به من داده بود و هيچكس جز خداوند از آن آگاه نبود. ميگويد: بيرون آمدم و روزي از روزها، بعد از آن، اباالحسن مادرايي را ديدم و آن ماجرا را برايش بازگفتم و آن توقيع را برايش خواندم. گفت: سبحاناللّه! در چيزي شك نكردم، هرگز ترديد مكن كه خداوند عزوجل، زمين را از حجت تهي نميگرداند.10 رفع حوائج و تولد فرزند با دعاي حضرت قاسم بن علا ميگويد: به صاحبالزمان(ع) سه عريضه، پيرامون حوائجي كه داشتم، نوشتم و نيز عرض نمودم كه مردي سالمند هستم و فرزندي ندارم. آن حضرت(ع) به مطالبم پاسخ گفتند، اما در مورد فرزند چيزي نفرمودند. براي بار چهارم، نامهاي نوشتم و از ايشان خواستم كه برايم دعا كنند تا خداوند فرزندي به من عطا نمايد، پس اجابت فرمودند و مرقوم نمودند: خداوندا، به او فرزند پسري عطا كن كه چشمش به واسطة آن روشن گردد و او را وارث وي قرار ده. ميگويد: توقيع مبارك حضرت(ع) رسيد، و من ميدانستم كه همسرم حامله است. نزد او رفتم و از آن پرسيدم، به من خبر داد كه مريضياش برطرف گرديده و نوزاد پسري به دنيا آورده است.11 يقين پسر مهزيار به امام زمان(ع) و انتصاب به نمايندگي حضرت از محمدبن ابراهيم بن مهزيار نقل شده است، كه در حال ترديد (نسبت به امام(ع)) وارد عراق شد و اين توقيع از سوي حضرت وليعصر(عج) براي وي صادر گرديد: «به مهزياري بگو، آنچه را از دوستان آن سامان حكايت كردي فهميديم، به آنها بگو، آيا قول خداي تعالي را نشنيديد كه ميفرمايد: يا أيها الّذين آمنوا أطيعوا الله و أطيعوالرّسول و أولي الأمر منكم. اي كسانيكه ايمان آوردهايد، از خدا اطاعت كنيد و از رسول و اولوالأمر خويش فرمان بريد. آيا اين دستور تا روز قيامت نيست؟ آيا خداي تعالي پناهگاههايي براي شما قرار نداده است كه بدان پناهنده شويد؟ آيا از زمان آدم(ع) تا زمان امام گذشته ابومحمّد صلوات الله عليه پرچمهاي هدايت را براي شما قرار نداده است؟ و اگر عَلَمي نهان شد، عَلَمي ديگر آشكار نگرديد، و اگر ستارهاي افول كرد، ستارهاي ديگر ندرخشيد؟ و چون خداي تعالي ابومحمد(ع) را قبض روح كرد، پنداشتيد كه او رابطة بين خود و خلقش را قطع كرده است؟ هرگز چنين نبوده و تا روز قيامت چنين نخواهد بود در آن روز امر خداي تعالي ظاهر شود و آنان ناخشنود باشند. اي محمد بن ابراهيم! براي چيزي كه به خاطر آن آمدي، شك به خود راه مده كه خداي تعالي زمين را از حجّت خالي نگذارد، آيا پدرت پيش از وفاتش به تو نگفت: هم اكنون بايد كسي را حاضر كني كه اين دينارهايي كه نزد من است وزن كند و چون دير شد و شيخ بر جان خود ترسيد كه به زودي بميرد، به تو گفت: آنها را تو خود وزن كن و كيسة بزرگي به تو داده، و تو سه كيسه داشتي و يك كيسه كه دينارهاي گوناگون در آن بود، آنها را وزن كردي و شيخ با خاتم خود آنها را مهر كرد و گفت تو هم آنها را مهر كن؛ اگر زنده ماندم كه خود ميدانم چه كنم واگر مُردم، تو اوّلاً دربارة خود و ثانياً دربارة من از خدا بپرهيز و مرا خلاص كن و چنان باش كه به تو گمان دارم؛ خدا تو را رحمت كند. آن دينارهايي را كه از مابين نقدين از حساب ما جدا كردي و ده و اندي دينار است بيرون كن و از جانب خود آنها را مسترد كن كه زمانه بسيار سخت است و خداوند ما را بسنده است و چه نيكو ياوري است.» محمدبن ابراهيم ميگويد: براي زيارت امام زمان(ع) به محلة عسكر رفتم و قصد ناحية مقدسه را داشتم، زني مرا ديد و گفت: آيا تو محمد بن ابراهيمي؟ گفتم: آري، گفت: بازگرد كه در اين هنگام به مقصود نميرسي و شب هنگام مراجعت كن كه در به رويت باز است؛ داخل در سراشو و قصد آن اتاقي را كن كه چراغش روشن است. و من هم چنان كردم و قصد آن در را كردم و به ناگاه ديدم كه باز است. داخل سرا شدم و قصد همان اتاقي را كردم كه توصيف كرده بود و در اين بين كه خود را ميان دو قبر ديدم و گريه و ناله ميكردم، ناگاه صدايي را شنيدم كه ميگفت: اي محمد! تقواي الهي پيشه ساز و از گذشته توبه كن، كه كار بزرگي را عهدهدار شدي.13 پينوشتها: . روستايي بين بغداد و آذربايجان قديم بوده است. . نام يكي از حاكمان ترك عباسي. . كليني، الكافي، ج 1، ص 522، ح 17. با استفاده از ترجمة سيدجواد مصطفوي . همان، ج 1، ص 22، ح 18. . همان، ج 1، ص 523، ح 19. . حُلوان بر اماكن متعددي اطلاق شده است، ولي در اينجا منظور حلوان عراق است كه شهري آباد بوده، ولي تخريب شده، و از بين رفته است. . الطبري(الآملي)، محمد بن جرير، دلائل الإمامة، ص 272؛ نيز حضيني، الهداية الكبري، ص 372. . دينور نام شهري در كردستان ايران است. . قرميسين شهري است معروف در كنار دينوري و بين همدان و حلوان در مسير عراق. . الطبري (الآملي)، همان، ص 272. . همان. . سورة نساء(4)، آية 59. . الطبري، همان، ص 287.
ماهنامه موعود شماره 57 |
انتخاب قالب
- آثار و فوايد وجودي امام عصر در زمان غيبت
- مسئوليت شيعيان در حكومت واحد جهاني مهدي
- کدیور به حامیان بهائیان پیوست
- جامعهسازی دینی در سیره نبوی
- بیانات امام خامنهای در جمع اساتید و فارغالتحصیلان تخصصی مهدویت
- دیدار جمعی از اساتید، كارشناسان، مؤلفان و فارغالتحصیلان تخصصی مهدویت با امام خامنهای
- زنِ منتظر در جهان معاصر
- مفاهیم و معیارهای عدالت اجتماعی و اقتصادی
- بيانات مقام معظم رهبری در دومين نشست «انديشههاى راهبردى» با موضوع عدالت
- صدور انقلاب و رابطه آن با جنگ


