|
اركان فلسفه تاريخ شيعي و جایگاه ظهور در آن(2) |
نامه الکترونیک |
|
نوشته شده توسط حجت الاسلام سید مهدی میرباقری
|
|
2/2 ـ تقدم رتبي جريان ولايت الهيه بر تحقق عدالت
2/2/1 ـ تعريف عدالت به تناسبات ولايت خداوند متعال (عزوجل)
به نظر ميرسد يكي از نكاتي كه توجه به آن در تحليل درست پديده ظهور و حركت امام عصر(عج الله تعالي فرجه الشريف) نقش بسيار مهمي دارد، تأكيد فراواني است كه در روايات بر مسئله عدالتگستري آن حضرت شده است؛ يعني گسترش قسط و عدالت، محور اصلي همه رواياتي است كه در مورد تحولات عصر ظهور وارد شده است. حال اين پرسش مطرح است كه گسترش عدالت چه ارتباطي با تحول و تكامل انسان دارد و در اين زمينه چه نقشي بازي ميكند؟
در پاسخ سؤال شما ابتدا به چند نكته اشاره ميكنم و سپس جمعبندي ميكنم. نكته اول اين است كه عدالت، صفت فعل خداوند متعال است. فعل خداوند متعال، هم فعل حكيم است، هم فعل عدل است، لذا فطرت انسانها هم طالب آن عدل است. انسانها مفطور بر حب عدالت هستند و عدالت را دوست ميدارند، لذا يك فطرت عمومي است.
نكته دوم اينكه، انسان در بستر پرورش فردي و اجتماعي كه قرار ميگيرد ممكن است به تدريج تلقياش از عدالت تغيير كند؛ يعني اگر تحت ولايت ابليس قرار گرفت، ابليس معني عدالت را هم در نگاه او عوض ميكند، به گونهاي كه مناسبات جائرانه را عادلانه و مناسبات عادلانه را جائرانه ببيند؛ همچنان كه حبّ به معروف، در انسان قرار داده شده است، اما ممكن است انسان بهجايي برسد كه منكر را معروف و معروف را منكر ببيند. اين اتفاق براساس روايات در آخرالزمان واقع ميشود و بشر به نقطهاي ميرسد كه زيباييشناسياش عوض ميشود. ابليس به دنبال اين است كه زيباييشناسي انسان و جهت اراده او را به سمت دنيا و پرستش نفس تغيير دهد. اگر چنين اتفاقي افتاد تلقي انسانها از عدالت در مناسبات اجتماعي، تلقي واحدي نخواهد بود؛ عدهاي مناسباتي را عادلانه و عدهاي ديگر همان مناسبات را جائرانه ميدانند.
نكته سوم اينكه براساس همين گرايش فطري كه در بشر نسبت به عدالت وجود دارد، يكي از اصليترين جلوههايي كه ما بايد براي جذب افراد به عصر ظهور بر روي آن تأكيد كنيم همين موضوع عدالت است. از نظر مقام اثبات و در مقام تبليغ، دعوت به عدالت يكي از بهترين دعوتهاست، از نظر مقام ثبوت هم واقعا تا عدالت محقق نشود، قرب محقق نميشود.
نكته چهارم اين كه به گمان من عدلي كه در فطرت انسانها قرار داده شده است چيزي جز تناسبات ولايت الهيه نيست. ما منكر حسن و قبح ذاتي نيستيم ـ مثل اشاعره ـ اما اينگونه نيست كه ذاتي در مقابل ولايت خداوند متعال، و تناسبات او فرض كنيم و بگوييم حسن و قبح آنجاست و اين حسن و قبح، قانوني اساسي است كه خدا هم به آن ملزم است! حسن و قبح به تبع ولايت خدا تعريف ميشود؛ يعني تناسبات ولايت خداوند است؛ در واقع، جريان ولايت خداوند مناسبات خاص خود را دارد و در هر مناسباتي جاري نميشود.
ولايتي كه از سوي خداوند بر مؤمنين واقع ميشود كه شايد همان ربوبيت خاص باشد كه فقط مؤمنان را دربر ميگيرد (اللّه ولي الذين امنوا)،[1] در ادامه به ولايت نبياكرم(صلي الله عليه و آله) و ائمه معصومين(عليهمالسلام) ميرسد. تناسبات اين ولايت، همان عدل است كه شريعت هم تناسبات اين ولايت را در ابعاد مختلف حيات بيان ميكند؛ بنابراين تحقق شريعت چيزي جز تحقق همه جانبه ولايت ولياللّه در همه شئون حيات نيست. اگر جامعهاي با تولّي به ولايتاللّه به كمال رسيد و زمينه جريان ولايت ولي خدا در همه زواياي آن محقق شد، عدل محقق ميشود. جور از آنجايي آغاز ميشود كه بشر از ولايت خدا خارج ميشود. همچنانكه شرّ از آنجايي آغاز ميشود كه مخلوقات از عبوديت خارج ميشوند. آنگاه كه بنده از ولايت خدا خارج ميشود، مناسبات جائرانه آغاز ميشود؛ چه در رابطه انسان با خودش و چه در رابطه با بيرون خودش، همچون طبيعت، حيوانات و انسانهاي ديگر. اساس ظلم، خروج از ولايت است. اگر انسانها تحت ولايت ولي خدا باشند هرگز ظلم نميكنند؛ چرا كه ولي خدا تحت ولايت خداوند متعال است، لذا نقطه مشيت خداست، مقام عصمت همين است؛ يعني با تمام قدرتي كه دارند هيچ يك از قدرتهاي نامتناهي آنها در هيچ مرحله از مراحل عزم و ارادهشان، از مشيت حق تخلف نميكند. اگر همه ما غرق در ولايتاللّه شديم و تسليم حق گشتيم به ميزاني كه اخلاص در ما محقق ميشود و نور ولايت الهي در همه ابعاد حيات ما جاري ميگردد، عدل در درون ما و سپس در مناسبات بيروني ما محقق ميشود. وقتي جريان ارادهها در يك جامعه بر محور اراده خداوند بود همه ارتباطات عادلانه ميشود. پس عدل وقتي محقق ميشود كه ما همه تسليم ولايت خداوند شويم و ارادههايمان، مجاري فرمان و مشيت حق شوند. به ميزاني كه ما اراده خودمان را مجراي فرمان، اراده و مشيت الهي قرار ميدهيم، مجراي عدل ميشويم و عدل، هم در تناسبات دروني ما، يعني در اوصاف، در رفتار و در اعتقاداتمان، جاري ميشود و هم در تناسبات بيروني ما، همچون رابطه ما با ديگران، رابطه با طبيعت و ... محقق ميگردد.
خلاصه اينكه حقيقت عدل، چيزي جز جريان ولايت خدا در همه شئون حيات نيست. اگر عصر ظهور، عصر عدل است، يعني عصر عبوديت است. آنچه از عدل در عصر ظهور فهميده ميشود اين مفهوم مادي عدل نيست؛ حتي در جلوه اقتصادياش هم عدل مادي نيست. تناسبات عادلانه اقتصادي، تناسباتي است كه همه تنعمات بشر در عرصه حيات اقتصادي، بر محور ولايت ولياللّه است.
2/2/2 ـ تغيير در شاخصها و زيباييشناسي جائرانه
در عصر ظهور آن عدلي كه محقق ميشود همان عدل فطري است، نه عدالتخواهي كه در انسان تحريف شده و شيطان توانسته است با تغيير زيباييشناسي انسانها معادلات جائرانه را به جاي معادلات عادلانه بگذارد. همان كاري كه به شكل ديگري در دستگاه مادي اتفاق افتاده و جزء پروتكلهاي يهودي هم هست كه بشريت را با قانون تسليم كنيد و سپس قانون را خودتان بنويسيد! اگر قوانين نظام سرمايهداري را كه در ستم و ظلم و جور در متن آن افتاده است، بهجاي قوانين عدل بگذاريد، پيداست كه هر چه بهنام عدل محقق بشود ظلم است. ديدهايد بعضي از ترازوها را كه بازوي گشتاورش به سمت يك طرف است؛ اگر شما صد كيلو به يك طرف انرژي وارد كنيد، يك كيلوي آن طرف غلبه ميكند! اين ترازو، ترازوي عدل نيست. اگر ترازوي ما جائرانه شد و شاغول ما، شاغول غلطي باشد، پيداست با اين ترازو و با اين شاغول، عدل محقق نخواهد شد. ابليس، درون انسانها و مناسبات اجتماعي را متحول ميكند و ترازوي باطني انسان را واژگونه ميكند و لذا انسان در تشخيص و سنجش خوبيها و بديها اشتباه ميكند و جائرانه تشخيص ميدهد. پس شرّ آخرالزمان شرّي است كه منشأ آن، واژگوني ترازوي انسان و ترازوهاي اجتماعي است. حضرت مهدي(عج الله تعالي فرجه الشريف) هم كه براي تحقق عدل ميآيند ابتدا، ترازوها را اصلاح ميكنند، تا مفهوم درست عدل، مشخص شود؛ نه اينكه با همان ترازوي جائرانه وزن كنند و عدل را محقق سازند. تا هنگامي كه ترازوي باطني انسانها عوض نشود، شاخصها عوض نميشوند. تغيير شاخصها در بيرون براي تحقق عدل كافي نيست.
2/2/3 ـ شكلگيري جامعه ولايي و عادلانه در دوران ظهور
يعني به بيان حضرت عالي مقدمه تحقق عدالت در مناسبات اجتماعي، تحقق عدالت در خود انسان است.
در خود انسان و در بافت فكري انسان. امام مهدي(عج الله تعالي فرجه الشريف) اين بافت را اصلاح ميكند و درك انسان از حق و باطل، از عدل، از خوبي و زشتي، و بهطور كلي نظام سنجش او اصلاح ميشود؛ چون انسان در طول زندگياش دائماً در حال وزن كردن است كه اين بهتر است يا آن، و لذا اگر ترازوي او جائرانه بود همه حركتهاي او جائرانه ميشود و آنجا كه ميگويد خوب است بد است و آنجا كه ميگويد بد است خوب است!
اتفاقاً جور هم همين است. جور همان ظلمي است كه لباس عدل ميپوشد؛ يعني وقتي است كه ترازوي انسان عوض ميشود. حضرت ترازوها را هم در درون انسانها، و هم در درون اجتماع صلاح ميكنند؛ يعني اول پايگاه عدل را درست ميكنند، آنوقت مناسبات در درون، عادلانه ميشوند. در واقع شرّ آخرالزمان ـ كه بدترين شرّ است ـ شرّي است كه در آن معروف، منكر و ظلم، عدل شده است و اين وقتي است كه ترازوها تغيير كرده، زيباييشناسيها عوض شده است و ارادهها در آخرين حد از انحراف و انحطاط قرار گرفتهاند؛ يعني تاريكي مطلق حاكم شده است. در تاريكي مطلق، خشت جاي طلا را ميگيرد. اساساً ترازوهاي بشر در تاريكي عوض ميشود. ظلمات ساري سقيفه و جريان انحراف ولايت، ترازوهاي بشر را خراب كرد و آن حضرت ابتدا ترازوها را اصلاح ميكنند تا عدل بيروني نمودار شود. منظور اين است كه اصلاح بينشها بر محور ولايت، اصليترين تحولي است كه در عصر ظهور اتفاق ميافتد. حضرت ترازوها، ميزانها و شاغولها را اصلاح ميكند. به تعبيري، ميزان عدل خود ولي خداست و لذا خطاب به اميرالمؤمنين(عليهالسلام) عرض ميكنيم كه «السلام علي ميزان الاعمال».[2] ما در عرض ولي خدا ترازوي ديگري نداريم كه حضرت را با آن، ترازو كنيم. خودش ترازوي همه چيز است.
3 ـ نقش محوري ولي الهي در تكامل بخشي به تاريخ
نكته ديگري كه در زمينه واقعه مبارك ظهور مطرح است نقش وجود مقدس آقا امام عصر(عج الله تعالي فرجه الشريف) در تحولات عصر ظهور است. ميدانيم كه ظهور بالاترين مرحله كمال انسان و جهان است، اما سؤال اساسي اين است كه ميان اين تحول - كه نقطه كمال انسان و جهان است - و شخصيت آقا امام عصر(عج الله تعالي فرجه الشريف) چه نسبتي وجود دارد؟ چرا بدون وجود آن حضرت، اين تحول در جهان رخ نخواهد داد و جهان بايد منتظر بماند تا ايشان بيايند؟
فكر ميكنم سؤال بسيار خوبي است. چون بعضي انديشههاي فلسفه تاريخي حضور انسان در تحولات تاريخي و اينكه خداوند متعال به انسان نقش اعطاء كرده را درست معنا نكرده و خيال كردهاند كه همين انسان متعارف، محور تكامل تاريخ است. اين تلقي، غلط است. در واقع به تبع عبادت ولي خدا و سجود او در مقابل خداوند است كه همه عبوديتها و نعمتها محقق ميشود. بنابراين محور تحقق بندگي در عصر ظهور، بندگي ولياللّهالاعظم است كه قرنهاست در غيبت و ابتلاء به سر ميبرند. آن حضرت، «عروةالوثقي» هستند. در روايات ما «عروةالوثقي» در آيه «و من يكفر بالطاغوت و يؤمن باللّه فقد استمسك بالعروة الوثقي»[3] به شخص شخيص نبياكرم(صلي الله عليه و آله) و اهل بيت(عليهمالسلام) ايشان تفسير ميشود؛ يعني محكمي همه عالم در بندگي خدا، به وجود آنهاست و استحكام عبوديت بندگان به آنها برميگردد. بنابراين، حقيقت عصر ظهور مرتبهاي از عبادت حضرت حجت(عج الله تعالي فرجه الشريف) است كه اثرش تحقق جامعه توحيدي است.
از منظر ديگر در درگيري ابليس و ائمه جور با نبياكرم(صلي الله عليه و آله) و اهل بيت(عليهمالسلام)، عبادت نبياكرم(صلي الله عليه وآله) و اهل بيت(عليهمالسلام) بر شيطنت آنها غلبه ميكند. اگر آن عبادتهاي عظيم نبود، كه ظلمات آنها همه ما را فرا ميگرفت، لذا در اين آيه كه ميفرمايد: «أوكظلمات في بحر لجّي يغشاه موج من فوقه موج من فوقه سحاب ظلمات بعضها فوق بعض إذا أخرج يده لم يكد يراها و من لم يجعل اللّه له نورا فماله من نور»[4]، ظلمات را به ائمه جور تفسير ميكنند، تا برسد به بنياميه كه «ظلمات بعضهم فوق بعض». ميفرمايد ظلمت اولياء باطل آنقدر زياد است كه «إذا أخرج المؤمن يده في ظلمة فتنهم لم يكد يراها»[5]؛ مؤمن در اين دوران چنان غرق در ظلمت ميشود كه نزديكترين قواي خودش را نميبيند، خودش را فراموش ميكند، اما اين ظلمت جز با نور امامي از اولاد فاطمه(سلام الله عليها) برداشته نميشود. چنانكه در تفسير اين قسمت از آيه كه ميفرمايد: «و من لم يجعل اللّه له نورا فماله من نور»، ميفرمايند: «و من لم يجعل اللّه له اماما من ولد فاطمة».[6] كسي كه از اين نور برخوردار نشود نه فقط در دنيا غرق در ظلمت است «فماله من نور في يوم القيامه»؛ يعني ظلمت در قيامت هم او را غرق ميكند.
بنابراين، آن نور است كه ميتواند جريان ظلمت را بردارد. آن هدايتي كه ضلال را نابود ميكند نور و هدايت حضرت مهدي(عج الله تعالي فرجه الشريف) است. آن حيات كه موت و مردگي را ميبرد ـ يعني حيات طيبه ـ نيز حيات آن حضرت است؛ حضرت در عصر ظهور مأذون به تجلي آن ولايت و رحمتهاي الهي ميشوند. ما نيز بايد نگاهمان را اصلاح كنيم و خودمان را همسنگ با ولي خدا ندانيم. البته همه قلوب اين معارف را تحمل نميكند؛ حتي گاهي شيعيان عادي هم اين ظرفيت از تحمل را ندارند؛ اشكالي هم ندارد، نبايد همه معارف را به آنها گفت؛ چون تحمل نميكنند و شكسته ميشوند. در روايت هم آمده است كه درجات مؤمنين را مراعات كنيد و حرفي كه به درجات بالاتر ميگوييد را به درجات پائينتر نگوييد، تحميل بر او نكنيد كه او ميشكند و مسئوليت به عهده شما ميآيد! خلاصه اينكه محور همه تحولات عصر ظهور، ولي خداست و تجلي ولايت آنهاست كه بقيه را ميگيرد و بقيه، شعاع وجود آنها هستند. پس، معناي ظهور چيزي جز ظهور ولايت نيست. وقتي ولايت ولياللّه در جلوههاي مختلف خودش ظهور ميكند، حيات، نور، رحمت، علم، حكمت و عدل ميآيد. همه اينها آثار ولياللّه است. اين موضوع را به صورت ديگري همه قبول دارند و هيچ موحدي آن را انكار نميكند. آيا اگر بگوييم همه آنچه در عصر ظهور محقق ميشود نازله رحمت خداست، هيچ موحدي آن را انكار ميكند؟! انسانها را كه شريك خدا قرار نميدهيم. ما شريك ولي خدا هم نيستيم. ارادههاي ما در طول ولايت آنهاست. اصلاحمان هم در طول ولايت آنهاست. اگر حضرت دست به اصلاح نزند ظلمت ائمه جور و ابليس، احدي را رها نميكند. فتن جبهه باطل آنقدر ظلماني است كه مؤمن خودش را فراموش ميكند. نوري كه انسان را از اين عالم تا همه عوالم، از آن ظلمت نجات ميدهد نور ولي خداست. ظهور، عصر تجلي ولي خدا در همه عرصههاي حيات اجتماعي است.
آيا ميتوان گفت كه حضرت مهدي(عج الله تعالي فرجه الشريف) در جريان ظهور فقط نقش رهبر را برعهده دارند و تنها وجود مادي ايشان است كه اين حركت را ايجاد ميكند؟
ولايت باطني ايشان، اصل اساسي ظهور است. اين مطلب را من در پاسخ يكي از سؤالها عرض كردم. درگيرياي كه در عالم هست در واقع، درگيري در باطن بين ابليس و ائمه جور از يك سو و حضرت مهدي(عج الله تعالي فرجه الشريف) از سوي ديگر است و آن حضرت از اعلاترين مراتب واسطه فيض حقند. چنانكه در مورد ايشان ميگوييم: «أين السبب المتصل بين الارض والسماء»[7] يا «بيمنه رزق الوري»؛[8] به سجود ايشان است كه خدا صلوات ميفرستد و طفيل اين صلوات، همه روي زمين ميمانند. شايد نكته اينكه ميگويند قبل از دعا صلوات بفرستيد همين است. هيچ رحمتي بر شما نازل نميشود مگر اينكه صلوات بر آن حضرت نازل بشود.
ايشان كه يك فرد نيست. ايشان وارث همه انبيا و اوصيا است. در زيارت آن حضرت ميخوانيم: «السلام علي وارث الانبياء و خاتم الاوصياء، ... المنتهي إليه مواريث الانبياء و لديه موجود آثار الاصفياء»،[9] همه رحمت و كمالي كه خدا بر خواصش نازل كرد در حال حاضر در دست ايشان است. ميفرمايند وقتي حضرت ظهور ميكنند به كعبه تكيه ميدهند، همه انبياي اولوالعزم(عليهمالسلام) تا نبي اكرم(صلي الله عليه و آله) و همه ائمه هداه معصومين(عليهمالسلام) را نام ميبرند و ميگويند هر كه ميخواهد اينها را ببيند، بيايد من را ببيند.
پس كمالات وجودي آن حضرت است كه همه تغييرات را بهوجود ميآورد.
نازله كمالات وجودي ايشان است. اتفاقي كه در عصر ظهور ميافتد، اين است كه ولايت، اذن به ظهور پيدا ميكند. نازله ظهور او همين بركات عصر ظهور است. مگر غير از اين است كه بندگان خدا ميخواهند به مقام عبوديت برسند و رحمت را در مرتبه عبوديت، درك و دريافت كنند؛ نه در مرتبه شيطنت، كه به تعبيري فقط ظرفيت درك و دريافت رحمت عامه خدا را دارند، و رحمت رحيميه خدا را نميتوانند درك و دريافت كنند. مگر غير از اين است كه عصر ظهور، عصر درك و دريافت رحمت رحيميه در جلوات مختلفش است. واسطه اين رحمتها نسبت به همه عوالم، ولي خداست. اگر ما بگوييم خود خداوند متعال است هيچ كس اشكال نميكند، اگر بگوييم جبرئيل و ملائكه هستند كسي اشكال نميكند، اگر گفتيم امير ملائكه، و امير ملكوت يعني ولياللّه الاعظم است كه اينكار را انجام ميدهد براي برخي قابل تحمل نيست!
يعني در واقع همان تعبير «و أشرقت الأرض بنور ربّها» محقق ميشود.
بله. اصلا خصيصه ظهور اين است كه جهان حيات مجدد پيدا ميكند چنانكه در تفسير اين آيه قرآن كه ميفرمايد: «إعلموا أنّ اللّه يحيي الارض بعد موتها»[10] روايات ميفرمايند با ظهور حضرت مهدي(عج الله تعالي فرجه الشريف) اهل ارض به حيات ميرسند. حضرت فرمود: «والكافر ميتٌ»[11]؛ در واقع، بساط كفر جمع ميشود و همه مؤمن ميشوند. وقتي مؤمن شدند و به حيات رسيدند، اين انسان زنده ميتواند رحمت را درك و دريافت كند، ميتواند كلام حق را بشنود، متعظ بشود، راه بيفتد و درك از نعمتها پيدا كند والاّ پيامبراكرم(صلي الله عليه و آله) همه از درجات رحمت خدا و از درجات بهشت ميگفتند اما مشركان چون مردگان از شنيدن عاجز بودند. چنانكه قرآن كريم ميفرمايد: «فإنّك لاتسمع الموتي»،[12] و يا «و ما أنت بمسمع من فيالقبور»،[13] كسي كه گور خودش را با خودش حمل ميكند كه نميتواند معني بهشت و درجات بهشت را بفهمد. او بيش از مقبره خودش جايي را نميبيند، اما اين حجاب وقتي كه با نور ولياللّه برداشته شد، در قلوب، درجات رحمت و نعمت و كمالات، قابل درك و دريافت است.
همه چيز به ولي خدا برميگردد؛ چون آنها خليفه مطلق خدا هستند و ولايت آنها طريق وصول رحمت خداوند متعال حتي بر انبياي اولوالعزم عليهمالسلام است، لذا ميثاق ولايت آنها براساس روايات متعددي از انبياي اولوالعزم (عليهمالسلام) هم گرفته شده است و اصلا درجات اين انبيا به خاطر آن است كه در ميثاق ولايت، صاحب عزم بودند؛ ميثاق دادهاند، پاي آن ايستادهاند، در دنيا هم عمل كردهاند و امّت خودشان را زير پرچم اميرالمؤمنين(عليهالسلام) حاضر كردهاند. اصل همه حقايق از آن طرف نازل ميشود. گاهي استكبار ما ولو استكبار خفي، اجازه نميدهد كه اين منزلتها را درك كنيم و ميخواهيم خودمان را كنار دست وجود مقدس امام زمان(عج الله تعالي فرجه الشريف) بنشانيم. اين استكبار نفس است، آنها هم تحمل ميكنند و چيزي هم به ما نميگويند. برادران جناب يوسف گفتند: «و نحن عصبة إنّ أبانا لفي ضلال مبين»،[14]جناب يوسف هم با آنها درگير نشد و بلاي آنها را كشيد و البته تدريجاً هدايتشان كرد. حتي روزي كه آمدند و از او گندم خواستند به آنها رحم كرد و گندم را در اختيارشان گذاشت و از اينكه روزي او را در چاه انداخته بودند چيزي نگفت. خودش را هم به زودي معرفي نكرد چون هنوز هم نميتوانستند يوسف را بشناسند و درك كنند. اما وقتي به نقطه اضطرار رسيدند كه ديگر ميتوانستند يوسف را بشناسند و درك كنند، حضرت خودش را معرفي كرد اينجا بود كه آنها گفتند: «تاللّه لقد اثرك اللّه علينا و إن كنّا لخاطئين»؛[15] ما اشتباه ميكرديم، تو كجا! ما كجا! ما به خطا تو را بالاتر از خودمان ميديديم و تو را در چاه انداختيم، تو كه از ما بالاتر بودي از ته چاه به ما نفرين نكردي، باز هم كه به رياست رسيدي جز رحمت چيزي از تو به من نرسيد.. اينها كي فهميدند؟ وقتي كه هم مشكل براي ولي خدا درست كردند و هم خودشان محروم شدند، مدتهاي طولاني، بيشتر عمرشان را بدون يوسف از دست دادند، در كنار يوسف چقدر ميتوانستند به خدا نزديك شوند. ولي آخر كار مضطر شدند و با اين اضطرار خدا آنها را به در خانه يوسف آورد.
ما هم گاهي اينگونه هستيم، گاهي خودمان را همسنگ ولي خدا مينشانيم، گاهي در باطن خودمان، گمان ميكنيم از ولي خدا هم برتريم. اين چه مقايسهاي است؟! فيالمثل ما حتي سلولهاي عالم هم نيستيم ولي آن حضرت روح كل هستي است. شما اگر مثلا به سلولي كه در يكي از اعضاي بدنتان زندگي ميكند بگوئيد تو و ميلياردها امثال تو يك پيكره از يك جسمي را تشكيل ميدهيد كه كل اين جسم را خدا براي روح خلق كرده است، براي آن سلول قابل تحمل و تصور نيست ولي اين امر يك واقعيت است. از بالا كه نگاه ميكنيم ميبينيم، ميلياردها سلول كه تلاش ميكنند، زاد و ولد ميكنند، ميجنگند، لشكركشي ميكنند، نظم دارند، قاعده دارند و... همهشان در پيكرهاي هستند كه براي روح ما خلق شدهاند و با رخت بستن اين روح، همه آنها متلاشي ميشوند. ولي خدا هم همين نقش را دارند «بيمنه رزقالوري و بوجوده ثبتت الارض والسماء»؛[16] اگر كسي چنين تلقي از ولي خدا داشت، در مييابد كه عصر ظهور، عصر ظهور ولايت است، و همه تنعمات تجلّي ولايت اوست. همچنانكه تنعمات بهشت هم همينگونه است و اساساً درجات بهشت هم، درجات معرفت به آنهاست.
[1] ـ بقره / 257.
[2] ـ بحارالانوار، ج 100، ص 287.
[3] ـ بقره : 256.
[4] ـ نور : 40.
[5] ـ الكافي، ج 1، ص 151.
[6] ـ همان، ص 140.
[7] ـ شيخ عباس قمي، مفاتيح الجنان، دعاي ندبه.
[8] ـ همان، دعاي عديله.
[9] ـ مفاتيح الجنان، زيارت حضرت صاحب الامر، نقل از سيد بن طاووس.
[10] ـ حديد : 17.
[11] ـ بحارالانوار، ج 51، ص 35.
[12] ـ روم :52.
[13] ـ فاطر: 22.
[14] ـ يوسف: 8 .
[15] ـ يوسف: 91.
[16] ـ دعاي عديله. |