دوشنبه, 07 آذر 1401
You are here:

انتخاب قالب

اطلاعات سایت

اعضا : 5108
محتوا : 302
بازدیدهای محتوا : 1079571

اوقات شرعی



جستجو

Loading
خاطرات حسين فلا‌ح؛ يک نجات‌يافته از بهائیت PDF نامه الکترونیک
نوشته شده توسط امیر رحمانی   
پنجشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۸۸ ساعت ۱۷:۴۵

حجت مسلماني من
مسلمان شدن من چند دليل داشت، اول اين که بسياري از دوستان من مسلمان بودند من هم دوست داشتم مثل آنها آزاد باشم. نه اين که در چنبره و حصار تشکيلات بهائيت باشم. در دوران انقلاب من حدودا يازده، دوازده ساله بودم بعد از آن هم که جنگ پيش آمد مسلمانان را مي‌ديدم که چطور خالصانه به دين، ملت و وطن خود عشق مي‌ورزند. من هم دوست داشتم مثل آنها باشم، دوم اين که سوالات زيادي در ذهنم نسبت به بهائيت وجود داشت، افکار و عقايد مسلمانان با عقايد ما خيلي فرق داشت. رفتار مسلمان‌ها خيلي بهتر و آزادانه‌تر از ما بود. گرچه طبق تعاليم فرقه‌اي،ما خود را برتر از آنها مي‌دانستيم. با اين وجود سوالاتي برايم پيش مي‌آمد! لذا از مسوولانمان يعني همان کساني که جزء محفل (خادمين) بودند، مي‌پرسيدم. عکس‌العمل آنها در مقابل سوالات جزيي من تند و پرخاشگرانه بود.... همين سوالات مرا بيشتر تشويق مي‌کرد که تحقيقات خود را دنبال کنم و عاقبت به همراه همسر سابقم پس از تحقيقات و مطالعات زياد، پي به بطالت و ساختگي بودن بهائيت برديم و مسلمان شديم.

جرات ابراز ندارم
من با يکي از بهائيان همدان که حدود 70 سال سن داشت بعد از مسلمان شدنم صحبت کردم. گفتم شما تاکنون خودت هم پي برده‌اي که بهائيت اعتقادي نيست که قبول داشته باشي، بطلان آن را مي‌داني پس چگونه تاکنون اقدامي نکرده‌اي؟ او دستش را روي قرآن گذاشت و گفت من خيلي وقت است که مسلمان شده‌ام در دل خود مسلمان هستم ولي جرات ابراز آن را ندارم. چون سني از من گذشته است و مي‌ترسم در اين سن به امر تشکيلات بهائيت زن و بچه‌ام مرا رها کرده و آواره شوم.... به همين خاطر نمي‌توانم مسلماني خود را علنا اعلام کنم!

زماني که آن پيرمرد گفت: مسلمان شده‌ام به دنبال آن کتاب مقدس بهائيان را آنچنان به زمين کوبيد که من از ترس گفتم من که علنا هم مسلمانم جرات چنين کاري را ندارم چطور چنين کردي؟ در جواب گفت: من اصلا اعتقادي به بهائيت ندارم مجبورم در اين سنين پيري به خاطر اين که بچه‌هايم تنهايم نگذارند بسوزم و بسازم. .

طواف سربازان اسرائيلي دور مقام اعلي
همسايه‌اي داشتيم به نام شهين خانم که يهودي بود. آن زمان نزديک به 30 درصد جمعيت همدان يهودي بودند و يک بار به اسرائيل رفته بود و زماني که برگشت اين گونه در بين بهائيان سخن مي‌گفت که: هر گاه سربازان اسرائيلي مي‌خواهند به جنگ با اعراب و يا فلسطيني‌ها بروند دور مقام اعلاي شما (بهائيان) طواف مي‌کنند تا در آن جنگ پيروز ميدان شوند اين نهايت سياسي بودن اين فرقه را مي‌رساند و پسرش هم که جزو سربازان اسرائيلي بود براي مدتي که به ايران آمده بود طبق چيزي که قبلا به او ديکته کرده بودند در جمع بهائيان اين شعار را مي‌داد که ما بهائيت را آنقدر قبول داريم که براي پيروز شدن در جنگ دور مقام اعلايشان طواف مي‌کنيم. بهائيان هم که اين را مي‌شنيدند، اظهار سرور و خوشحالي مي‌نمودند.


حسین فلاح، یک نجات یافته از بهائیت

آخرین به روز رسانی در سه شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۰ ساعت ۱۰:۲۶
 
سایت های مهدویت PDF نامه الکترونیک
نوشته شده توسط امیر رحمانی   
يكشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۸۷ ساعت ۱۳:۲۵


ttp://vahidbolandiroshan.blogfa.com

 

http://www.akharozaman.ir

 

http://hejabvahid.blogfa.com

 

http://ostadshojai.blogfa.com

 

http://azmaishi.blogfa.com

 

http://azizinasim.blogfa.com

 

آخرین به روز رسانی در يكشنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۱۸:۵۹
ادامه مطلب...
 
تشرف اسماعيل هرقلي PDF نامه الکترونیک
نوشته شده توسط امیر رحمانی   
دوشنبه ۰۱ مهر ۱۳۸۷ ساعت ۱۸:۳۵
در حله ، شخصي به نام اسماعيل بن حسن هرقلي بود [ هرقل نام روستايي است .
] پسر او شمس الدين فرمود: پدرم نقل كرد: در زمـان جواني در ران چپم دملي كه آن را توثه مي گويند، به اندازه دست يك انسان ،ظاهر شد.
در هـر فـصـل بـهـار مي تركيد و از آن خون و چرك خارج مي شد.
اين ناراحتي مرا از هر كاري باز مي داشت .

به حله آمدم و به خدمت رضي الدين علي ، سيد بن طاووس رسيده و از اين ناراحتي شكايت نمودم .
سـيـد جـراحـان حـله را حاضر نمود.
ايشان مرا معاينه كردند و همگي گفتند: اين دمل روي رگ حـساسي است و علاج آن جز بريدن نيست .
اگر اين را ببريم شايد رگ بريده شود و در اين صورت اسماعيل زنده نخواهد ماند، لذا به جهت وجود اين خطر عظيم دست به چنين كاري نمي زنيم .
سـيـد بـن طـاووس فرمود: من به بغداد مي روم ، در حله باش تا تو را همراه خود ببرم و به اطباء و جراحان بغداد نشان دهم ، شايد ايشان علاجي بنمايند.
بـا هـم بـه بغداد رفتيم .
سيد اطباء را خواست و آنها همان تشخيص را دادند و از معالجه من نااميد شدند.

آنـگـاه ، سـيـد بـن طـاووس به من فرمود: در شريعت اسلام ، امثال تو مي توانند با اين لباسها نماز بخوانند، ولي سعي كن خودت را از خون پاك كني .
بعد از آن عرض كردم : حال كه تا بغداد آمده ام ، بهتر است به زيارت عسكريين (ع ) درسامرا مشرف شوم و از آن جا به حله برگردم .
وقـتـي سيد بن طاووس اين سخن را شنيد، پسنديد.
من هم لباسها و پولي كه همراه داشتم ، به او سپردم و روانه شدم .

چون به سامرا رسيدم ، داخل حرم عسكريين (ع ) شده ، زيارت كردم و بعد به سرداب مقدس مشرف گـرديـدم .
به خداوند عالم استغاثه نمودم و حضرت صاحب الامر عجل اللّه تعالي فرجه الشريف را شفيع خود قرار دادم .
مقداري از شب را در آن جا به سر بردم و تا روزپنج شنبه در سامرا ماندم .
آن روز به دجله رفته ، غسل كردم و لباس پاكيزه اي براي زيارت پوشيدم و آفتابه اي كه همراهم بود، پر از آب كرده برگشتم ، تا به در حصارشهر سامرا رسيدم .
نـاگـاه ، چـهـار نفر سواره مشاهده كردم كه از حصار بيرون آمدند.
گمان من آن بود كه ايشان از شرفاء و بزرگان اعرابند كه صاحبان گوسفند هستند و گله ايشان در آن حوالي مي باشد.
وقـتـي بـه نـزديك آنها رسيدم ، ديدم دو نفر از ايشان جوان و يكي پيرمرد است كه نقاب انداخته و ديگري بسيار با هيبت و فرجيه به تن داشت (لباس مخصوصي است كه درآن زمان ها روي لباسها مي پوشيدند) و در آن شمشيري حمايل كرده بود.
آن سوارهانيز شمشير به همراه داشتند.
پيرمرد نقاب دار، نيزه اي در دست داشت و در سمت راست راه ايستاده بود و آن دوجوان در سمت چپ ايستاده بودند.

صاحب فرجيه ، وسط راه ايستاد.
سوارها سلام كردند و من جواب سلام ايشان رادادم .
آنگاه صاحب فرجيه به من فرمود: فردا به نزد اهل و عيال خود خواهي رفت ؟ عرض كردم : بلي .
فرمود: پيش بيا تا آن چيزي كه تو را به درد و الم وا مي دارد، ببينم .
من از اين كه به بدنم دست بزند كراهت داشتم ، زيرا تازه از آب بيرون آمده بودم وپيراهنم هنوز تر بود.
با اين احوال اطاعت كرده ، نزد او رفتم .
چـون بـه نزد او رسيدم ، آن سوار (صاحب فرجيه ) خم شد و دوش مرا گرفت و دست خود را روي زخم گذاشت و فشار داد، به طوري كه به درد آمد و بعد روي اسب نشست .
آن پيرمرد گفت : رستگار شدي اي اسماعيل .
گفتم : ما و شما ان شاءاللّه همه رستگاريم .
و از اين كه پيرمرد اسم مرا مي داند تعجب كردم ! بعد از آن پيرمرد گفت : اين بزرگوار امام عصر تو است .
مـن پـيـش او رفـتـم و پـاهاي مباركش را بوسيدم .
حضرت اسب خود را راند و من نيز درركابش مي رفتم .
فرمود: برگرد.
عرض كردم : هرگز از حضورتان جدا نمي شوم .
فرمود: مصلحت در آن است كه برگردي .
باز عرض كردم : از شما جدا نمي شوم .
در اين جا آن پيرمرد گفت : اي اسماعيل آيا شرم نداري كه امام زمانت دو مرتبه فرمودبرگرد و تو فرمان او را مخالفت مي كني ؟ پـس از ايـن سخن ايستادم و آن حضرت چند گامي دور شدند و به من التفاتي كردند وفرمودند: زماني كه به بغداد رسيدي ، ابوجعفر خليفه ، كه اسم او مستنصر است ، تو رامي طلبد.
وقتي كه نزد او حـاضر شدي و به تو چيزي داد، قبول نكن و به پسر ما كه علي بن طاووس است ، بگو نامه اي در خصوص تو به علي بن عوض بنويسد.
من هم به اومي سپارم كه هر چه مي خواهي به تو بدهد.
بـعد هم با اصحاب خود تشريف بردند تا از نظرم غايب شدند.
من در آن حال ازجدايي ايشان تاسف خوردم و ساعتي متحير ماندم و بر زمين نشستم .
بعد از آن به حرم عسكريين (ع ) مراجعت نمودم .
خدام اطراف من جمع شدند و مرا دگرگون ديدند.
گفتند: چه اتفاقي افتاده است ؟ آيا كسي با تو جنگ و نزاعي كرده است ؟ گفتم : نه ، آيا آن سوارهايي كه بر حصار بودند شناختيد؟ گفتند: آنها شرفاء و صاحبان گوسفندانند.
گفتم : نه ، بلكه يكي از آنها امام عصر (ع ) بود.
گفتند: آن پيرمرد يا كسي كه فرجيه به تن داشت امام عصر (ع ) بود؟ گفتم : آن كه فرجيه به تن داشت .
گفتند: جراحت خود را به او نشان داده اي ؟ گـفـتـم : آن بزرگوار به دست مباركش آن را گرفت و فشار داد، به طوري كه به درد آمد وپاي خـود را بـيـرون آوردم كـه آن محل را به ايشان نشان دهم ، ديدم از دمل و جراحت اثري نيست .
از كثرت تعجب و حيرت ، شك كردم كه دمل در كدام پاي من بود.
پاي ديگرم را نيز بيرون آوردم ، باز هم اثري نبود.

چـون مـردم ايـن مـطلب را مشاهده كردند، به من هجوم آوردند و لباسم را قطعه قطعه كردند و جـهـت تبرك بردند و به طوري ازدحام كردند كه نزديك بود پايمال شوم .
درآن حال خدام مرا به خزانه بردند.
نـاظـر حـرم مـطهر عسكريين (ع ) داخل خزانه شد و مرا ديد.
سؤال كرد: چند وقت است از بغداد خارج شده اي ؟ گفتم : يك هفته .
او رفت و من آن شب را در سامرا به سر بردم .
بعد از اداي نماز صبح وداع نموده و بيرون آمدم و اهل آن جا مرا مشايعت كردند.
بـراه افـتـادم و شـب را بـيـن راه در منزلي خوابيدم .
صبح عازم بغداد شدم ، وقتي كه به پل قديم رسيدم ، ديدم مردم جمع شده و هر كه مي گذرد، از نام و نسب او سؤال مي نمايند.
وقتي رسيدم از مـن نـيـز سؤال كردند.
تا نام و نسب خود را گفتم ، ناگاه بر من هجوم آوردند و لباسهاي مرا پاره پاره نمودند و خيلي خسته ام كردند.
پاسبان محل در اين باره نامه اي به بغداد نوشت .
مـرااز آن جا حركت داده به بغداد بردند.
مردم آن جا نيز به سرم هجوم آورده ، لباسهاي مرا بردند و نزديك بود كه از كثرت ازدحام هلاك شوم .
وزير خليفه كه اهل قم و از شيعيان بود، سيد بن طاووس را طلبيد تا اين حكايت را ازاو بپرسد.
وقـتي ابن طاووس در بين راه مرا ديد، همراهيان او مردم را از اطراف من متفرق كردند.
ايشان به من فرمود: آيا اين حكايت مربوط به تو است ؟ گفتم : آري .
از مركبش فرود آمد و ران مرا برهنه نمود و اثري از آن جراحت نديد و در اين هنگام از حال رفت و بيهوش شد.

وقـتـي بـهـوش آمـد، دسـت مـرا گـرفت و گريه كنان نزد وزير برد و گفت : اين شخص برادرو عزيزترين مردم نزد من است .
وزيـر از قـصـه ام پرسيد.
من هم حكايت را نقل كردم .
سپس او اطبايي كه جراحت مراديده بودند، احضار نمود و گفت : جراحت اين مرد را معالجه و مداوا نماييد.
گفتند: جز بريدن معالجه ديگري ندارد و اگر بريده شود مي ميرد.
وزير گفت : اگر بريده شود و نميرد، چه مدت لازم است كه گوشت در جايش برويد؟ گفتند: دو ماه طول خواهد كشيد، اما جاي بريدگي گود مي ماند و مو نمي رويد.
وزير گفت : جراحت او را كي ديده ايد؟ گفتند: ده روز قبل .
وزير پاي مرا به اطباء نشان داد.
آنها ديدند كه مانند پاي ديگرم ، صحيح و سالم است وهيچ اثري از جراحت در آن نيست .
يكي از آنها فرياد زد: اين كار، كار عيسي بن مريم (ع ) است .
وزير گفت : وقتي كه كار شما نباشد، ما خود مي دانيم كار كيست .
بعد از آن ، وزير مرا به نزد خليفه ، كه مستنصر بود، برد.
خليفه كيفيت را پرسيد.
مـن هـم قـضـيـه را نقل كردم .
بعد دستور داد تا هزار دينار براي من بياورند و گفت : اين مبلغ را هزينه سفر خويش قرار ده .
گفتم : جرات ندارم كه ذره اي از آن را بردارم .
گفت : از كه مي ترسي ؟ گـفـتـم : از كسي كه اين معامله را با من نمود و مرا شفا داد، زيرا به من فرمود: از ابوجعفرچيزي قبول نكن .

خليفه از اين گفته ام ، گريست و ناراحت شد و من هم از او چيزي قبول نكرده ،خارج شدم .
نظير قضيه اسماعيل هرقلي ، توسلي است كه به حضرت علي بن موسي الرضا(ع )شده است ، لذا ما اين توسل را هم ذكر مي كنيم .
آقا ميرزا احمد علي هندي فرمود: مـدتـي بـالاي زانوي من دملي ايجاد شده بود كه مرا بسيار اذيت مي كرد.
هر چه به اطباءمراجعه نمودم فايده اي نداشت .
بالاخره آنها اقرار كردند كه آن دمل علاج ناپذيراست .
پـدرم بـا آن كه از اطباء هند فهميده تر بود، جمعي از آنان را از اطراف و اكناف هنداحضار كرد.
هر كدام از آنها كه دمل را ديد، به عجز از درمان آن اعتراف نمود، تا آن كه طبيبي فرنگي آورد.
او دمل را ديد و ميله اي در آن فرو برد و بيرون آورد و گفت : اين دمل را غير از عيسي بن مريم (ع ) كسي نـمـي تواند علاج كند و زخم آن به فلان پرده سرايت مي كند، وقتي كه به آن جا رسيد، تو را هلاك خواهد كرد و امروز يا فردا است كه به آن پرده برسد.
چون اين مطلب را از طبيب شنيدم ، بسيار مضطرب شدم و تا شب به اين حال بودم .
شـب كـه خـوابـيـدم ، در عالم رؤيا ديدم ، حضرت علي بن موسي الرضا (ع ) از روبروي من تشريف مـي آورنـد، در حـالـي كـه نور از صورت مباركشان به آسمان بالا مي رود.
حضرت مرا صدا زدند و فرمودند: اي احمد علي به طرف من بيا.
عرض كردم : مولاي من مي دانيد كه مريضم و قادر بر آمدن نيستم .
آن بزرگوار اعتنايي به من ننمودند و دوباره فرمودند: به سوي من بيا.
من امتثال امر آن حضرت را نموده و خود را به حضور مباركش رساندم .
آن بزرگوار دست مباركشان را به زانوي من كه دمل داشت ، ماليدند.
عرضه داشتم : مولاي من ، بسيار مشتاق زيارت قبر شما مي باشم .
حضرت فرمودند: ان شاءاللّه .
از خـواب بـيـدار شـدم ، چـون بـه زانوي خود نگاه كردم ، اثري از آن زخم و دمل نديدم .
جرات هم نـداشـتـم كـه ايـن جريان را براي افرادي كه حال مرا مي دانستند اظهار نمايم ،زيرا كه آنها قبول نمي كردند.
تا آن كه قضيه شفا يافتن من ، منتشر شد و به سلطان هند رسيد.
سلطان مرا احضارنموده و بعد از مطلع شدن از كيفيت خواب ، مرا اكرام و احترام نمود و يك مقرري برايم تعيين كرد كه هر ساله به من مي رسيد.
ناقل قضيه مي گويد: آن مقرري در زمان مجاورتش در كربلاي معلي هم به اومي رسيد
كمال الدين ج 2، ص 57، س 36.


 
ظهور حضرت مسيح در عصر حضرت مهدي(ع) PDF نامه الکترونیک
نوشته شده توسط قربانعلي دري نجف‌آبادي   
جمعه ۱۵ آذر ۱۳۸۷ ساعت ۱۲:۵۱

طبق روايات متواتر اسلامي، آن بزرگوار داراي دو غيبت است: غيبت صغري و غيبت كبري و در عصر غيبت صغري رابطه با آن حضرت(ع) توسط نواب خاصشان برقرار مي‌شد و در عصر غيبت كبري آن حضرت داراي نواب عام است و صفات ايشان نيز به طو كلي و كامل تعريف شده است.
ولي درباره حضرت مسيح كه بحث غيبت و يا مباحث مشبه مطرح نيست بلكه در تعبير قرآن كريم آمده است:
و ما قتلوه و ما صلبوه ولكن شبّه لهم... بل رفعه الله إليه.5
و حال آنكه آنان او را نكشتند و مصلوبش نكردند، وليكن امر بر آنان مشتبه شد... بلكه خدا او را به سوي خود بالا برد، و خدا توانا و حكيم است.
و در روايات ما بحث نزول حضرت مسيح(ع) است، نه ظهور آن بزرگوار. و اين دو تعبير و عنوان بسيار متفاوت است كه يكي نشانگر غيبت و ديگري نشان‌دهنده عروج و رفع الي الله و نزول مجدد است.
مسيح در خدمت حضرت مهدي(ع)
ضرورت همة اديان الهي ظهور منجي حقيقي در آخرالزمان است و وعده خداوند و پيامبران بزرگ الهي در ظهور آن بزرگوار و برقراري صلح و عدالت در جهان است.
عقل و فطرت و وجدان‌هاي بيدار و تجارب بشري نيز اين معنا را تأييد مي‌نمايد كه سمت و سوي كاروان بشريت به سوي حكومت واحد جهاني عدالتخواه و عدالت‌پرور اخلاقي است.
قرآن كريم و روايات اسلامي نيز بر اين معنا تأكيد و تصريح دارد كه صالحان، وارثان زمين خواهند شد.
جالب آن است كه درمنابع اسلامي به طور دقيق و شفاف ولادت و شخصيت آن بزرگوار كاملاً شناخته و از ذرية فاطمه زهرا(س) و يازدهمين امام از فرزندان حضرت اميرالمؤمنين علي‌بن ابيطالب(ع) و نهمين فرزند حضرت اباعبدالله الحسين(ع) و همينطور از نسل و ذريه ائمه هدي(ع) و چهارمين فرزند از فرزندان حضرت علي‌ابن موسي‌الرضا(ع) تا آخر مي‌باشند. علاقمندان مي‌توانند در اين باره به كتاب شريف منتخب‌الاثر تأليف آيت‌الله صافي گلپايگاني ـ دامت بركاته ـ مراجعه نمايند كه 49 باب دارد و صدها حديث ارزشمند در اين باره از كتب شيعه و اهل سنت نقل فرموده و خصوصيات آن حضرت و نسبت و ويژگي‌هاي آن بزرگوار و نشانه‌هاي ظاهري و اينكه از فرزندان ائمه اهل البيت(ع) مي‌باشند و فرزند سيده اماء(س) و از سبطين رسول‌الله(ص) هستند و از نسل ائمه اثني‌عشر و خلف صالح امام عسكري(ع) مراجعه نمايند.
آري مهدي(عج) دوازدهمين امام از اهل بيت عصمت و طهارت است. خصوصيات آن بزرگوار از لحاظ پدر، مادر، ولادت، نواب خاص و عام، زمان ولادت، كيفيت ولادت، غيبت صغري و كبراي آن بزرگوار، شرايط عصر غيبت و عصر ظهور، و ده‌ها مسئله ديگر توضيح داده شده است.
در زمان ظهور آن حضرت، مسيح(ع) نزول خواهند كرد و در ركاب آن بزرگوار و پشت سر آن بزرگوار اقامه نماز خواهند نمود و اين به مفهوم خاتميت و خاتم‌الاوصياء بودن آن بزرگوار است و در روايت آمده كه آن بزرگوار به حضرت مسيح(ع) احترام نموده و مسيح(ع) گويد، كسي را نرسد كه بر ائمه اهل البيت(ع) تقدم بجويد و حق تقدم با شماست.1 كتاب منتخب‌الاثر 25 حديث در اين رابطه نقل نموده است. و در بحارالانوار از جابر نقل شده كه امام عصر(عج) به حضرت عيسي(ع) مي‌گويد:
بياييد بر ما امامت كنيد.2
و حضرت عيسي(ع) مي‌گويد:
بعضي از شما بر بعضي ديگر امارت دارد و اين عنايت خداوند نسبت به اين امت است.
آنگاه مي‌گويد اين حديث صحيح و نيكو است كه بزرگان نقل نموده‌اند و دلالت دارد بر اينكه مهدي(عج) به جز عيسي(ع) است و اين به معني تسليم مسيحيت و يهوديت در برابر اسلام و در برابر قرآن و آل البيت(ع) خواهد بود. چيزي كه آن را در طول چهارده قرن گذشته كمتر پذيرفته‌اند. و همواره در برابر اسلام با جنگ‌هاي صليبي و صهيونيستي و تهمت‌ها و نسبت‌هاي ناروا و جنگ رواني و تبليغاتي و عمليات تخريبي تلاش كرده‌اند تا مانع گسترش و نفوذ آن در جهان بشوند و البته اين ظلم بزرگي است كه نسبت به بشريت و ارزش‌هاي الهي و اديان الهي و حضرت مسيح(ع) و حضرت موسي كليم(ع) و پيروان راستين اين دو دين و پيامبر بزرگ الهي روا داشته‌اند.
دربارة حديثي كه به اين مضمون نقل شده است: «لامهديّ إلّا عيسي بن مريم(ع)؛ مهدي نيست مگر ـ همان ـ عيسي‌بن مريم» بايد گفت:
. اين حديث سند قابل اعتماد و قابل قبولي ندارد و نمي‌توان به آن استناد كرد و راوي آن متهم به سهل‌انگاري در نقل است. راوي علي‌بن محمدبن خالد جندي (موذن ‌الجند) است.
مرحوم مجلسي(ره) در اين‌باره مي‌گويد:
علماي اهل سنت اتفاق نظر دارند بر آنكه در صورتي كه راوي خبر معروف به تساهل در روايت باشد خبر و حديث او قابل قبول نخواهد بود.3
. حديث واحد است و خبر واحد به فرض صحت در احكام حجيت دارد نه در مسائل اعتقادي و مباحث عقلي در مسائل اعتقادي علم و حجت شرعي لازم است.
. احتمالاً حديث يادشده توسط جريان‌هاي مسيحي و نفوذي ساخته و پرداخته و در احاديث دست برده شده باشد.
. به فرض آنكه چنين حديثي در روايات ما آمده باشد لكن در روايات فراوان ديگر آمده كه آن حضرت ظهور خواهد نمود و پشت سر حضرت مهدي(ع) اقامه نماز خواهند كرد و اين حديث با احاديث ديگر قابل جمع است كه آن حضرت ظاهر و پشت سر امام عصر ـ ارواحنا فداه ـ اقامه نماز خواهند كرد و نافي ظهور ولي عصر(عج) نمي‌باشد. ممكن است تحريف در لفظ نيز رخ داده باشد و كلمه «مع» بعد از «الا» از قلم افتاده باشد؛ يعني «لا مهدي الا مع عيسي بن مريم؛ مهدي نيست مگر همراه عيسي‌بن مريم.»
. اين حديث به اين معناست كه تصور نشود حضرت مسيح(ع) خود مستقلاً ظاهر مي‌شوند و يا حضرت مهدي(ع) بدون حضرت مسيح ظهور خواهند نمود.
پس از نگارش اين موضوع دوستان موثق نقل نمودند كه اين حديث شريف در كتاب تذكرةالاوليا با اين سبك آمده است:
«لا مهدي إلّا عيسي بن مريم معه.»
مهدي نيست مگر آنكه عيسي‌بن مريم با اوست.
كه «معه» در آخر حديث شريف به جاي مع كه ما احتمال داده بوديم ساقط شده آمده است و اگر اين باشد «نعم الوفاق» و يا اين نقل و روايت قرينه بر منظور از حديث ياد شده است و معناي حديث شريف به نوعي ملازمه بين حضرت مهدي ـ ارواحنا فداه ـ و حضرت مسيح(ع) است كه هر يك علامت ديگري و نشانه و شرط ظهور و نزول و حضور ديگري است و مانند خورشيد و نور با يكديگر جز با ظهور و حضور ديگري به وقوع نمي‌پيوندد و تحقق نمي‌يابد. و اين خود بهترين دليل و شاهد بر ادعاهاي بي‌اساس و ساختگي كساني است كه نسبت به هر يك از اين دو موضوع مقدس و همراه يكديگر ادعاي انفرادي داشته باشند؛ ادعاي مهدويت بدون نزول حضرت مسيح(ع) و يا ادعاي نزول مسيح(ع) منهاي حضرت مهدي(عج) چه در اسلام و چه در مسيحيت!
آري ظهور هر يك از اين دو، مكمل ديگري و شرط و متمم ديگري خواهد بود. و در حقيقت همانطور كه از روايت استفاده مي‌شود، امام مهدي(عج) قدوه و اسوه و اهل البيت(ع) مشمول كرامت خاص الخاص و اخص الخواص بوده و رسول اكرم(ص)‌صاحب لواي حمد است و رحمت للعالمين است و آدم(ع) و ديگر انبيا(ع) تحت لواي آن حضرت در فرداي قيامت خواهند بود و چه بسا فلسفه اين تقدم مهدي(ع) بر مسيح تسليم در برابر خاتميت و خاتم الاوصيا و صاحب سدرة المنتهي بوده و اين علامت آن باشد كه دين و قرآن محمد(ص) و اهل بيت آن حضرت در افق اعلا هستند و چه بسا اين خود از اسرار و رموز الهي و تأويل اين قبيل احاديث باشد. و البته حضرت ولي‌عصر(ع) امامت به مفهوم ولي‌الله و ولي اوليا‌ءالله و ولايت مطلقه الهيه است و تقدم آن رتبي است و بالاتر از مقام نبوت مطلقه است.4
نه مهدي(ع) جز با نزول حضرت مسيح ظهور نخواهند فرمود و تكميل سلسله و زنجيره پيامبران و رهبران الهي در آخرالزمان با ظهور مهدي(ع) اتفاق خواهد افتاد. و آنچه امروز مسيحيت آمريكايي تصور مي‌كند كه آرمگدن اتفاق خواهد افتاد و امام عصر(عج) و مهدي موعود(ع) در كار نخواهد بود و دروغي آشكار بيش نيست.
. دروغگوها و كذاب‌ها فردا مدعي مهدويت و يا امامت و يا مدعي نيابت و يا ظهور باب و مانند آن نشوند. اين رخداد جز با حضور و نزول حضرت مسيح(ع) عملي نخواهد شد.
. خود اين حديث دليل روشني بر ظهور امام عصر(عج) و آينده روشن تاريخ بشريت و اميد به آينده‌اي نويدبخش و ظهور منجي موعود و ظهور عيسي بن مريم(ع) و وعده اديان الهي براي نجات كاروان بشريت از چنگال اهريمنان و شياطين خواهد بود و اين از نشانه‌هاي آن بزرگوار است.
. اميد است صاحب‌نظران و انديشمندان رسالت بزرگ خود را در تبيين معارف الهي و نقد و بررسي دقيق و حكيمانه مسائل و موضوعات عميق اسلامي و ولائي برداشته و زمينه‌هاي سوءاستفاده و برداشت‌هاي غلط و جاهلانه و يا مغرضانه را از بين ببرند و اجازه ندهند تا در اثر سهل‌انگاري و يا غفلت مرزبانان معارف اسلامي و حقايق قرآني، ميدان براي دزدان راه و شيادها هموار شود و يا جاعلان و غافلان و عناصر پر ادعا و مردم فريب افكار عمومي را مشوب و چهره حقايق ديني را ملكوك و ذهن‌ها را شبهه‌ناك و افكار را مسموم نمايند و يا با خرافات و خرافه‌گرايي معارف بلند توحيدي دستخوش و ساوس شيطاني و يا سليقه‌هاي گوناگون نفساني بشود.
تذكر اين مطلب نيز بسيار به جا و قابل توجه است كه بحث و بررسي فقيهانه و كارشناسانه در اين قبيل احاديث و روايات و مسائل تاريخي و اجتماعي و فلسفي و سياسي و كلامي و ادبي و مانند آن از ظريف‌ترين، حساس‌ترين و ارزشمندترين كارهاست و البته نياز به قدرت استنباط و دقت و سلامت نفس و بصيرت در دين و آشنايي با علوم و فنون اجتهاد و آگاهي به رموز آن دارد و الا نااهلان و يا مدعيان ناآگاه و يا خودباختگان در برابر بيگانگان و بردگان هوي و هوس هرگز توان لازم را براي ورود در اين ميدان‌ها و اظهارنظر فني و تخصصي و جلب اعتماد عمومي را نداشته و نخواهد داشت.
. حضرت مهدي(عج) بلاواسطه فرزند امام عسكري(ع) و حضرت نرجس خاتون است كه در سنه 255 ق. در سامرا متولد شده‌اند و در اعتقاد ما شخصي معين، با ويژگي‌ها و صفات خاصي بوده و هرگز جايي براي ترديد، تحريف، خرافه‌گرايي، تفسيرها و توجيه‌هاي جاعلانه باقي نمي‌گذارد. عيسي‌بن مريم(ع) نيز پيامبر اولوالعزم بوده كه حدود 770 سال قبل از ولادت امام عصر ـ ارواحنا فداه ـ در بيت اللحم از حضرت مريم(س) متولد شده‌اند و در بينش صحيح ديني و تاريخ هرگونه ادعاي ساختگي كه به مفهوم يكي بودن آن دو بزرگوار مطرح شود و يا با انگيزه‌هاي گوناگون سياسي اجتماعي و فكري مطرح شود دور از انصاف و خلاف وجدان و غير منطبق با واقع است.
. طبق روايات متواتر اسلامي، آن بزرگوار داراي دو غيبت است: غيبت صغري و غيبت كبري و در عصر غيبت صغري رابطه با آن حضرت(ع) توسط نواب خاصشان برقرار مي‌شد و در عصر غيبت كبري آن حضرت داراي نواب عام است و صفات ايشان نيز به طو كلي و كامل تعريف شده است.
ولي درباره حضرت مسيح كه بحث غيبت و يا مباحث مشبه مطرح نيست بلكه در تعبير قرآن كريم آمده است:
و ما قتلوه و ما صلبوه ولكن شبّه لهم... بل رفعه الله إليه.5
و حال آنكه آنان او را نكشتند و مصلوبش نكردند، وليكن امر بر آنان مشتبه شد... بلكه خدا او را به سوي خود بالا برد، و خدا توانا و حكيم است.
و در روايات ما بحث نزول حضرت مسيح(ع) است، نه ظهور آن بزرگوار. و اين دو تعبير و عنوان بسيار متفاوت است كه يكي نشانگر غيبت و ديگري نشان‌دهنده عروج و رفع الي الله و نزول مجدد است.
دربارة حضرت ولي عصر ـ ارواحنا فداه ـ اين عنوان به كار نرفته بلكه عنوان غيبت، عصر غيبت و عصر ظهور به كار رفته است. يعني او در ميان ماست ولي از چشم ما به حسب ظاهر غايب است نه اينكه خداوند متعال او را به سوي خودش برده باشد، و يا به عقيده مسيحيت آن بزرگوار را به دار آويخته باشند و به ملكوت الهي پرواز كرده باشد. بنابراين ادعاي تطبيق اين دو با يكديگر نمي‌تواند صحيح و قابل قبول باشد.
مهدي(ع) از ذريه رسول اكرم(ص) و فاطمه اطهر(س) و از خاندان محمد(ص)‌و هم‌نام رسول اكرم(ص) است. او قائم بالحق و قائم بالقسط است كه او از مكه خواهد درخشيد و ياران وفادار و استوار و انصار فداكار او در اسرع وقت به او ملحق خواهند شد. و جريان‌هاي صليبي و صهيونيستي نيز نمي‌توانند بر چهره پرفروغ خورشيد ولايت گرد و غبار نسيان و تحريف بپاشند.
آري مهدي(عج) وارث همه انبيا و اوليا است وارث زمين است وارث آدم و نوح(ع) و پيامبران اولوالعزم ديگر است وارث موسي كليم و عيسي مسيح(ع) است تجلي همه ارزش‌هاي الهي و اديان آسماني است.
اكنون رسالت همه منتظران آن بزرگوار و ارادتمندان آستان مقدس حضرت خاتم الاوصيا(ع) احياي انگيزه‌هاي عميق ديني و الهي و ايجاد آمادگي روحي و اخلاقي و گسترش فرهنگ مهدويت و ولايت و تلاش در راه بيداري امت اسلامي و زمينه‌سازي براي وحدت جهان اسلام و فداكاري و مجاهدت در راه نصرت آن حضرت و بسترسازي براي عصر ظهور و پيروزي حق بر باطل و آماده‌سازي افكار و انديشه‌ها و ايجاد شرائط براي حكومت واحد عدل جهاني است.
و نصرتي معدّة لكم... حتي يحيي الله تعالي دينه بكم فمعكم معكم لامع غيركم.6
و ياري من مهياي شماست... تا آنكه خداي تعالي دينش را به وسيلة شما زنده گرداند. پس همراه شمايم، همراه شمايم نه همراه (كسي) جز شما.
قربانعلي دري نجف‌آبادي
پي‌نوشت‌ها:
. صافي گلپايگاني، لطف‌الله، منتخب‌الاثر، ص290 به بعد.
. تعال صلّ بنا، فيقول الا إنّ بعضكم علي بعض امراّ تكرمه الله تعالي هذه الامة.
. مجلسي، محمدباقر، بحارالانوار، ج51، ص93؛ پس از نقل از كشف‌الغمّه في معرفة الأئمه، ج2.
. در اين باره ر.ك: بحارالانوار، ج51، ص88 و89.
. سورة نساء (4)، آية 157 و 158.
. قمي، شيخ عباس، مفاتيح‌الجنان، زيارت جامعة كبيره.

آخرین به روز رسانی در سه شنبه ۰۳ شهریور ۱۳۸۸ ساعت ۲۰:۲۵
 
تشرف ملا حبيب اللّه و حاج سيد محمد صادق قمي PDF نامه الکترونیک
نوشته شده توسط امیر رحمانی   
شنبه ۰۶ مهر ۱۳۸۷ ساعت ۱۳:۲۱
مـلا حـبيب اللّه ، كه از متقين و مورد اعتماد است ، مؤذن مسجدي بود كه مرحوم حاج سيد محمد صادق قمي (ره ) آن را تاسيس كرد.
ايشان فرمود: عـادت مـن ايـن بود، كه يك ساعت قبل از طلوع فجر، به مسجد مي آمدم و نافله شب رادر آن جا مـي خـوانـدم و وقتي هوا گرم مي شد بر پشت بام مسجد بجا مي آوردم و بعد ازاداء نافله بر سطح ايـوان مـرتـفع مسجد مي رفتم و قبل از اذان قدري مناجات مي كردم .
وقتي كه صبح مي شد اذان مي گفتم و براي نماز پايين مي آمدم .
ايـن بـرنامه را نزديك به بيست سال اجرا مي كردم .
شبي از شبها كه تاريك بود و بادمي وزيد، بنابر عـادت بـه مـسـجد آمدم .
ديدم در مسجد باز است و يك روشنايي درآن جا ديده مي شود.
گمان كـردم خـادم ، در مـسـجـد را نـبـسته و چراغ را خاموش نكرده است .
داخل شدم كه ببينم جريان چـيـسـت ، ديـدم سيدي به لباس علماء ايران درمحراب مشغول نماز است و آن روشنايي از چهره مبارك ايشان ساطع مي شود نه ازچراغ ! درباره آن سيد و صورت نورانيش تفكر مي كردم .
وقتي از نماز فارغ شد، رو به من نمود و مرا به اسم صدا زد و فرمود: به آقاي خود (سيد محمد صادق قمي ) بگوبيايد.
بـدون تـامل امر او را اطاعت نمودم و رفتم كه مرحوم حجة الاسلام سيد محمد صادق قمي را خبر كنم .
چون به خانه اش رسيدم در را به آرامي كوبيدم .
ديدم ، آن مرحوم درحالي كه عمامه خود را به سـر كرده ، پشت در ايستاده و مي خواهد از خانه خارج شود.
سلام كرده و عرض كردم : سيد عالمي در مسجد است و شما را احضار نموده است .
فرمود: آيا او را شناختي ؟ گـفـتـم : نه ، نشناختم ، ولي از علماء ولايت ما نيست .
آقا! چقدر صورت او نوراني است ،من چنين صورت نوراني در مدت عمرم نديده ام .
اما مرحوم سيد محمد صادق به من جوابي نمي داد.
با ايشان بودم ، تا داخل مسجد شد.
ديدم نسبت به آن سيد، ادب خاصي را رعايت مي كند و خضوع كاملي در برابر ايشان دارد.
سلام كرد و نزديك ايشان نشست و با آن شخص مذاكره اي نمود.
بعد از مدت زماني ، آن سيد از مسجد خارج شد.
مـن كـه از خـضوع ايشان تعجب كرده بودم پرسيدم اين سيد كه بود؟ و چرا تا اين حدنسبت به او خضوع مي كرديد؟ رو به من نمود و فرمود: او را نشناختي ؟ گـفـتـم : نه ، از من تعهد گرفت كه در مدت حياتش ، اين جريان را بروز ندهم .
بعد فرمود:آن آقا، مولاي من و تو، حضرت صاحب العصر و الزمان عجل اللّه تعالي فرجه الشريف بود.
در ايـن جـا مـن بـه سوي در مسجد دويدم .
ديدم در بسته و مسجد تاريك است و احدي در آن جا نيست .
از سـخنان حضرت با ايشان چيزي نفهميدم ، جز آن كه امر به اقامه نماز جماعت صبح در اول فجر فرمودند.
مـلا حبيب اللّه اين مطلب را بروز نداد، مگر بعد از وفات حجة الاسلام سيد محمدصادق قمي ، و بر صدق اين قضيه ، سه بار به قرآن كريم قسم خورد
كمال الدين ج 1، ص 119، س 28.