يكشنبه, 04 آبان 1393
You are here:

انتخاب قالب

اطلاعات سایت

اعضا : 2762
محتوا : 302
بازدیدهای محتوا : 484394

اوقات شرعی



جستجو

Loading
سخنی از امام حسن (ع) PDF

إذا خرج ذاك التاسع من ولد أخى الحسين ابن سيدة الإماء يطيل الله عمره فى غيبته ثم يظهره بقدرته فى صورة شاب ابن دون اربعين سنة ذلك ليعلم أن الله على كل شىء قدير

امام حسن مجتبى در ضمن يك حديث طولانى مى فرمايد: خداوند تبارك و تعالى، نهمين فرزند از فرزندان برادرم حسين فرزند فاطمه (عليها السلام) را در دوران غيبتش عمر طولانى عنايت فرمايد سپس به قدرت خويش به صورت جوانى كمتر از چهل سال ظاهر مى شود و اين براى آن است كه مردم بدانند كه خداوند بر همه چيز قدرت دارد.

بحار الانوار ج 51 ص 132، ح 1؛ اكمال الدين ، ص315 و 316 ، ح 2 ؛

----------------------

 
تشرف ملا ابوالقاسم قندهاري و جمعي از اهل سنت PDF
فاضل جليل ملا ابوالقاسم قندهاري فرمود: در سـال 1266، هـجري در شهر قندهار، خدمت ملا عبدالرحيم (پسر مرحوم ملا حبيب اللّه افغان ) كتاب هيئت و تجريد را درس مي گرفتم (اين دوكتاب از دروسي است كه سابقا در حوزه خوانده مي شد و الان هم كم و بيش آنها رامي خوانند).
عـصـر جـمـعه اي به ديدن ايشان رفتم .
در پشت بام شبستان بيروني او، جمعي از علماء وقضات و خـوانـيـن افـغان نشسته بودند.
بالاي مجلس ، پشت به قبله و رو به مشرق ،جناب ملا غلام محمد قـاضي القضات ، سردار محمد علم خان و يك نفر عالم عرب مصري و جمعي ديگر از علماء نشسته بودند.
بـنـده و يك نفر از شيعيان كه پزشك سردار محمد بود، و پسرهاي مرحوم ملاحبيب اللّه ، پشت به شـمـال و پـسـر قـاضـي القضات و مفتي ها برعكس ما، يعني رو به قبله و پشت به مشرق كه پايين مجلس مي شد، به همراه جمعي از خوانين نشسته بودند.
سـخـن در مـذمـت و نكوهش مذهب تشيع بود، تا به اين جا كشيد كه قاضي القضات گفت : ((از خرافات شيعه آن است كه مي گويند: [حضرت ] م ح م د مهدي پسر[حضرت ] حسن عسكري [(ع )] سال 255 هجري در سامرا متولد شده و در سال260 در سرداب خانه خود غايب گرديده و تا زمان ما هم هنوز زنده است و نظام عالم بسته به وجود او است )).
هـمـه اهل مجلس در سرزنش و ناسزا گفتن به عقايد شيعه هم زبان شدند، مگر عالم مصري ، كه قبل از اين سخن قاضي القضات بيشتر از همه ، شيعه را سرزنش مي كرد.
اودر اين وقت خاموش بود و هـيـچ نـمـي گفت ، تا اين كه سخن قاضي القضات به پايان رسيد.
در اين جا عالم مصري گفت : ((سـال فـلان ، در مـسـجـد جـامـع طـولون ، پاي درس حديث حاضر مي شدم .
فلان فقيه حديث مـي گـفـت .
سـخـن به شمايل [حضرت ] مهدي [(ع )] رسيد.
قال و قيل برخاست و آشوب بپا شد.
نـاگـهـان هـمـه ساكت شدند، زيراجواني را به همان شكل و شمايل ايستاده ديدند، در حالي كه قدرت نگاه كردن به او رانداشتند)).
چـون سـخـن عـالـم مـصري به اين جا رسيد، ساكت شد.
بنده ديدم اهل مجلس ما همگي ساكت شـده انـد و نـظرها به زمين افتاده است و عرق از پيشانيها جاري شد.
از مشاهده اين حالت حيرت كردم .
ناگاه جواني را ديدم كه رو به قبله در ميان مجلس نشسته است .
به مجرد ديدن ايشان حالم دگـرگـون شـد.
تـوانـايـي ديدن رخسار مباركشان رانداشتم و مانند بقيه اهل جلسه بي حس و بي حركت شدم .
تقريبا ربع ساعت همه به اين حالت بوديم و بعد آهسته آهسته به خود آمديم .
هر كس زودتر به حال طـبيعي بر مي گشت ، بلند مي شد و مي رفت .
تا آن كه همه جمعيت به تدريج و بدون خداحافظي رفتند.
من آن شب را تا صبح هم شاد و هم غمگين بودم : شادي براي آن كه مولاي عزيزم راديدار كرده ام ، و اندوه به خاطر آن كه نتوانستم بار ديگر بر آن جمال نوراني نظر كنم وشمايل مباركش را درست به ذهن بسپارم .
فـرداي آن روز بـراي درس رفـتـم .
مـلا عـبدالرحيم مرا به كتابخانه خود خواست و درآن جا تنها نـشـستيم .
ايشان فرمود: ديدي ديروز چه شد؟ حضرت قائم آل محمد (ع )تشريف آوردند و چنان تـصـرفـي در اهـل مجلس نمودند كه قدرت سخن گفتن و نگاه كردن را از آنها گرفته و همگي شرمنده و درهم و پريشان شدند و بدون خدا حافظي رفتند.
مـن ايـن قضيه را به دو دليل انكار كردم : يكي اين كه از ترس ، تقيه كرده و ديگر آن كه ،يقين كنم آنـچه را ديده ام خيال نبوده است ، لذا گفتم : من كسي را نديدم و از اهل مجلس هم چنين حالتي را مشاهده نكردم .
گـفت : مطلب از آن روشن تر است كه تو بخواهي آن را انكار كني .
بسياري از مردم ديشب و امروز براي من نوشتند.
برخي هم آمدند و شفاها جريان را نقل كردند.
روز بعد پزشك سردار محمد را كه شيعه بود ديدم ، گفت : چشم ما از اين كرامت روشن باد.
سردار محمد علم خان هم از دين خود سست شده و نزديك است او راشيعه كنم .
چند روز بعد، اتفاقا پسر قاضي القضات را ديدم .
گفت : پدرم تو را مي خواهد.
هر قدرعذر آوردم كه نـروم ، نـپـذيـرفت .
ناچار با او به حضور قاضي القضات رفتم .
در آن جاجمعي از مفتي ها و آن عالم مـصـري و افـراد ديـگـر حـضور داشتند.
بعد از سلام و تحيت با قاضي القضات ، ايشان چگونگي آن مـجـلـس را از من پرسيد.
گفتم : من چيزي نديده ام و غير از سكوت اهل مجلس و پراكنده شدن بدون خداحافظي ، متوجه مطلب ديگري نشدم .
آنهايي كه در حضور قاضي القضات بودند، گفتند: اين مرد دروغ مي گويد، چطورمي شود كه در يك مجلس در روز روشن ، همه حاضرين ببينند و اين آقا نبيند؟ قـاضي القضات گفت : چون طالب علم است ، دروغ نمي گويد.
شايد آن حضرت فقطخود را براي منكرين وجودش جلوه گر ساخته باشد، تا موجب رفع انكار ايشان شود.
و چون آن كه مردم فارسي زبان اين نواحي ، نياكانشان شيعه بوده اند و از عقايد شيعه ،اعتقاد كمي به وجود امام عصر (ع ) براي آنها باقي مانده است ، ممكن است او هم نديده باشد.
اهـل مـجـلـس بعضي از روي اكراه و برخي بدون آن ، سخن قاضي القضات را تصديق كردند.
حتي بعضي مطلب او را تحسين نمودند
كمال الدين ج 2، ص 76، س 28
 
تشرف جعفر بن زهدري و شفاي پاي او PDF
عبدالرحمن قبايقي مي گويد: شـيخ جعفر بن زهدري ، به فلج مبتلا شد، به طوري كه قادر نبود از جا برخيزد.
مادربزرگش بعد از فـوت پـدر شـيخ ، به انواع معالجات متوسل شد، ولي هيچ فايده اي نديد.
اطباي بغداد را آوردند.
مدت مديدي معالجه كردند، باز هم سودي نبخشيد، لذا به مادر بزرگش گفتند: شيخ را به مقام و قـبه حضرت صاحب الامر (ع ) در حله ببر وبخوابان شايد حق تعالي او را از اين بلا رهايي بخشد و بـلـكـه حضرت صاحب الامر(ع ) از آن جا عبور نمايند و به او نظر مرحمتي فرمايند و به اين شكل ، مرضش خوب شود.
ادامه مطلب...
 
تشرف شهيد ثاني PDF

مرحوم شهيد ثاني مي فرمايند: در مـنـزل رمـلـه (نـام محلي است ) به مسجد آن جا، كه معروف به جامع ابيض است براي زيارت پيامبراني كه در غار آن جا مدفونند، رفتم .
وقتي رسيدم ، ديدم در مسجد قفل است و احدي در آن جا نيست .
دست خود را بر قفل گذاشته و كشيدم .
در باز شد و من وارد غار شدم .
در آن جا مشغول نـمـاز و دعـا گرديدم و بحدي توجه قلبي به خداي تعالي برايم پيدا شد كه از حركت قافله اي كه همراهش بودم ، فراموش كردم .
مـدتـي در آن جـا نشستم .
پس از آن داخل شهر شدم و بعد هم به سوي مكان قافله رفتم ،اما ديدم آنها رفته اند و هيچ كدام از ايشان نمانده است .
در كار خويش متحير ماندم وبه فكر فرو رفتم ، چون بـا پـاي پـيـاده كـه نمي توانستم به قافله ملحق شوم .

ادامه مطلب...