يكشنبه, 24 آذر 1404
You are here:

انتخاب قالب

اطلاعات سایت

اعضا : 5711
محتوا : 302
بازدیدهای محتوا : 1304675

اوقات شرعی



جستجو

Loading
درنگي در روايات جنگ هاي آغازين دولت مهدي (عجل الله تعالي فرجه) PDF

اشاره
با ظهور حضرت (عليه السلام) و اعلام ‌آغاز انقلاب جهاني اش ستمگران و گردن كشان و... به مقابله با حضرت بر مي خيزند . حضرت (عليه السلام) به دفاع بر مي خيزد. در اين ميان عده اي از دو طرف كشته مي شوند.
برخي عدد كشته شدگان را بسيار زياد مي دانند و از اين رهگذر مي خواهند، حضرت را يك چهره خون ريز معرفي كنند. گروهي نيز تعداد آن كشته ها را كم مي دانند. اين نوشته ، به نقد و بررسي سندي و دلالتي روايات مربوط به اين قتل ها مي پردازد و افراط و تفريط را در اين باره مي زدايد.

ادامه مطلب...
 
مدافعين انجمن حجتيه PDF
به رغم انتشار بيانيه‌ها، ‌اعلاميه‌ها و جزوات متعدد انجمن حجتيه جهت پاسخگويي به اتهامات وارده نسبت به عملكرد آنان در جريان حوادث ووقايع پيش از پيروزي انقلاب و اوايل استقرار نظام باز هم كماكان حملاتي نسبت به آنان از طريق رسانه‌هاي گروهي و تريبون‌ها و منابر صورت مي‌گرفت.

البته بايد اذعان داشت كه اين جوابيه‌ها آنچنان كه بايد و شايد از بار استدلالي مناسب و محكمي برخوردار نبود مضافا اينكه به هيچ روي اعضاي انجمن قائل به اشتباه يا لغزش در طول دوران فعاليت خود نبودند و صرفا به توجيه رفتار خود با ساواك و توضيح نامناسب بودن شرايط سياسي دوران پيش از پيروزي انقلاب مي‌پرداختند. اساسا و اصولا نيز در مورد رهبري امام بيان شفاف و روشني نداشتند و گرچه در برخي از مواقع به پيروي از ايشان تأكيد مي‌كردند اما اين مسأله جايگاه ويژه و ممتاز امام را در كنار ساير مراجع تقليد روشن نمي‌ساخت. به همين دليل اين شيوه پاسخگويي از ديد منتقدان قانع‌كننده تشخيص داده نشد.
ادامه مطلب...
 
حافظ و مهدويت PDF

حافظ را كمتر كسي است كه نشناسد، شهرتش جنبه جهاني دارد و نام او براي ايرانيان نامي كاملاً آشناست و اغلب آنها از اشعار او ابياتي را از بر دارند.
انتخاب تخلّص »حافظ«، حكايت از ذوق هنري و تعلق خاطر سراينده، به قرآن و مفاهيم ملكوتي آن دارد. پيوند عشق و عرفان حافظ را موفق كرد تا از تركيب اين دو عنصر مجموعه اي شگفت انگيز و دلپذير بوجود آورد.
در غزليات حافظ، علاوه بر عشق الهي كه سرچشمه عرفاني دارد، موارد بسياري درباره عشق انساني و نشانه هاي آن يافت مي شود. در اينگونه از غزلها آشكارا از اندام آدمي: چشم، ابرو، خال، زلف، لب لعل و خصوصيات جسماني و مادي صحبت مي شود و سراينده آن را به صورت يك ارتباط منطقي با محبوب ازلي مرتبط مي سازد، اين عشق انساني در نهايت منجر به عشق الهي مي شود.
در تعريف عشق آمده است كه: عشق بر دوگونه است، يكي احساسات و عواطف و محبت انسانها نسبت به يكديگر كه آن را عشق مجازي مي گويند و ديگري عشق به پروردگار جهانيان كه آنرا عشق حقيقي گويند و در اين مقال مي خواهيم بدانيم كه عشق به حضرت پيامبر، صلّي اللَّه عليه وآله، و خاندان طاهرينش در كداميك از اين دو تعريف مي گنجد، در اين باره از پيامبر اكرم، صلّي اللَّه عليه وآله، نقل است كه: »هيچ بنده اي مؤمن نيست تا اينكه من نزد او از زن و فرزند و مال و همه مردم محبوب تر باشم.« و در روايتي آمده است: »از خودش«.1
و در حديث ديگري مي فرمايد: »خدا را به خاطر نعمتهايي كه به شما داده دوست بداريد و مرا به خاطر دوستي خدا.«2
حاصل آنكه دوستي و محبت به اولياي حق همان مسأله محبت به خداست، عشق ورزيدن به اهل بيت، عليه السلام، همان عشق ورزيدن به
مقام ربوبيت است و درحقيقت دوستي اهل بيت، عليهم السلام، حكم پلي را دارد كه عاشق را به سوي حق و حقيقت هدايت مي كند.
حافظ نيز سرمنشأ عشق و راه وصل را در جمال يار جستجو مي كند و جمال يار را بازتاب جمال حق در عرصه آفرينش مي داند. طي اين سلوك و وجود روح افزاي محبوب به عاشق حياتي دوباره مي بخشد و اثر فنا را در وي مي زدايد و نامش را براي ابد در جريده عالم ثبت مي كند.
هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جريده عالم دوام ما
اكنون مي خواهيم بدانيم چه كسي مي تواند بر فردي مثل حافظ اثر بگذارد و اساساً انسان كامل در عصر حافظ چه كسي بوده است؟
آيا مشايخ شهر كه الگوي عوام به عنوان يك انسان كامل بوده اند مي توانستند الگوي حافظ باشند؟ به طور يقين پاسخ منفي است.
نشان اهل خدا عاشقي است با خود دار
كه در مشايخ شهر اين نشان نمي بينم
نشان انسان كامل و در لسان حافظ (مرد خدا) عاشقي است و خواجه عشق را در مشايخ شهر نمي بيند.
زاهد ظاهربين نيز از نمادهاي منفي شعر حافظ است. زاهد فقط به ظاهر مي نگرد و از باطن و نهانخانه دل بي خبر است.
زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نيست
در حق ما هرچه گويد جاي هيچ اكراه نيست
چنانچه پيداست، حافظ زاهد را به عنوان راهبر نمي پذيرد، معشوق حافظ از خاك بوجود آمده، ولي به آن دلبستگي ندارد و به عبارتي رنگي از تعلق بر خويش ندارد.
غلام همت آنم كه زير چرخ كبود
ز هر چه رنگ تعلق پذيرد آزاد است
پس محبوب حافظ بايد انسان كامل باشد، استاد مطهري، رحمةالله عليه، در شرح انسان كامل مي گويد:
»انسان، مانند بسياري از چيزهاي ديگر كامل و غيركامل دارد و شناخت انسان كامل و انسان نمونه از ديدگاه اسلام، از آن نظر براي ما اهميت دارد كه اگر بخواهيم يك مسلمان كامل باشيم، بايد بدانيم كه انسان كامل چگونه است و سيماي معنوي انسان كامل چه مشخصاتي دارد، تا در پرتو اين شناخت بتوانيم خود و جامعه خود را آنگونه بسازيم. انسان كامل در اسلام يك انسان ايده آل و ذهني نيست، بلكه وجود عيني دارد«.
استاد مطهري، پيغمبر اكرم، صلّي اللَّه عليه وآله، را به عنوان يك نمونه انسان كامل و بعد از ايشان حضرت امام علي، عليه السلام، را به عنوان نمونه ديگر معرفي مي نمايد.
استاد ادامه مي دهد:
»عقل، عشق، محبت، عدالت، خدمت و آزادي از انواع ارزشهاي انساني هستند، حال كدام انسان، انسان كامل است، او كه فقط عابد محض است؟ يا عاشق محض؟ عادل محض؟ و... نه هيچكدام، انسان كامل نيست، انسان كامل انساني است كه همه اين ارزشها، [درحد اعلي] و [هماهنگ با يكديگر] در او رشد كرده باشد و علي، عليه السلام، چنين انساني است«. 3

انسان كامل در شعر حافظ
استاد مطهري در كتاب آيينه جام، ابياتي را تحت عنوان انسان كامل در شعر حافظ گردآوري نموده است، كه از آن جمله اند:
گرچه شيرين دهنان پادشهانند، ولي
او سليمان زمانست كه خاتم با اوست
در احاديث شباهتهاي فراواني براي آن حضرت با انبيا ذكر شده است و از آن جمله در شباهت آن حضرت با سليمان، عليه السلام، آمده است: بادها به اذن خداوند مسخّر وي مي گردند و سلطنت او بر تمام زمين گسترده خواهد شد و امير مؤمنان در اين رابطه مي فرمايد:
»نخستين كاري كه قائم در انطاكيه انجام مي دهد اين است كه تورات را از غاري بيرون مي آورد كه عصاي موسي و انگشتر سليمان در آن است.«4
و نيز مي فرمايد:
»در بيت المقدس، تابوت سكينه و [انگشتر سليمان] و الواحي را كه بر موسي نازل شده بيرون مي آورد.«5
همچنين امام صادق، عليه السلام، مي فرمايد:
»عصاي موسي و انگشتر سليمان در دست او خواهد بود.«6

تو خود چه لعبتي اي شهسوار شيرين كار
كه در برابر چشمي و غايب از نظري
امير مؤمنان در اين رابطه مي فرمايد:
»هنگامي كه امام غايب از ديده ها پنهان شود و مردم از غيبت او ازحد شرع بيرون روند، توده مردم خيال مي كنند كه حجت خدا ازبين رفته و امامت باطل شده است. سوگند به خداي علي در چنين روزي »حجت خدا در ميان آنهاست«، در كوچه و بازار آنها گام برمي دارد و بر خانه هاي آنها وارد مي شود و در شرق و غرب عالم به سياحت مي پردازد و گفتار مردمان را مي شنود بر اجتماعات آنها وارد شده سلام مي فرمايند...«7
در اين شب سياهم گم گشت راه مقصود
از گوشه اي برون آي اي كوكب هدايت
روايت زير با مصرع دوم بيت مذكور مطابق است.
امام زين العابدين، عليه السلام، مي فرمايد:
»فتنه هايي چون امواج تاريك شب بر آنها هجوم مي آورد كه كسي از آنها رهايي نمي يابد، بجز افرادي كه خداوند از آنها پيمان گرفته است، آنها شعله هاي هدايت و سرچشمه هاي دانش و فضيلت هستند، كه خداوند آنها را از هر فتنه تاريك نجات مي دهد«.8
حاصل آنكه بيت ياد شده از حافظ برگرفته از واقعياتي است كه در متن احاديث نقل است: خواجه شيراز در شرايط نابسامان جامعه در جستجوي كوكب هدايت، حضرت مهدي موعود، عجّل اللَّه تعالي فرجه، است تا ازطريق وي به حقايق دست يابد.
هواخواه توأم جانا و مي دانم كه مي داني
كه هم ناديده مي بيني و هم ننوشته مي خواني
پيامبر اكرم، صلّي اللَّه عليه وآله، مي فرمايد:
»نيكان عترت من، و پاكان بستگان من، در كودكي حكيم ترين مردمان، و در بزرگي داناترين آنان هستند. آگاه باشيد كه ما خانداني هستيم كه از علوم خدا به ما تعليم شده است و از حكمت خدا به ما عطا شده، و از صادق مصدق فرا گرفتيم«.9
آري آن حضرت خزانه دار علوم الهي است و اسرار الهي را از صادق مصدق فرا گرفته و به همين علت از اسرار دروني خواخواهان خود مطلع است.
ادامه دارد
پي نوشتها:
× برگرفته از كتاب: دلبري برگزيده ام، مجتبي معظمي
و 2. مجموعه ورّام »آداب و اخلاق در اسلام«، ج اول.
. انسان كامل، ص51.
. بشارةالاسلام، ص253.
. الزام الناصب، ص202.
. منتخب الاثر، ص221.
. بشاره الاسلام، ص37.
. غيبت نعماني، ص84.
. منتخب الاثر، ص151.

ماهنامه موعود شماره25

 

 

 

 

 

قسمت دوم


همانگونه كه ذكر شد، مهدويت و نويد ظهور مصلح غيبي در اسلام بسيار قديمي و ريشه دار است، ليكن نبايد غافل بود كه اين امر اختصاص به شيعيان ندارد، بلكه اين اعتقاد در ميان عامه مسلمين وجود دارد و همچنين اديان ديگر نيز ظهور آن حضرت را قطعي مي دانند، ولي هركدام، از اين منجي، به گونه اي تعبير كرده اند. حافظ درباره غيبت آن حضرت مي گويد:

ازدست غيبت تو شكايت نمي كنم

تا نيست غيبتي نبود لذت حضور يا در جاي ديگر:

اي غايب از نظر به خدا مي سپارمت

جانم بسوختي و به جان دوست دارمت امام رضا، عليه السلام، درباره غيبت آن حضرت چنين مي فرمايد:

چهارمين فرزند من، خداوند او را در پشت پرده غيبت پنهان مي سازد. تا وقتي كه خود مي خواهد.1

در كتاب مجموعه زندگي چهارده معصوم آمده است: عارف نامي حافظ شيراز كه به زيارت جان باهرالنور امام زمان، عجّل اللَّه تعالي فرجه، تشرّف حاصل كرده است، شرايط زيارت حجت عصر را چنين وصف مي كند:

در خرابات مغان نور خدا مي بينم

اين عجب بين كه چه نوري زكجا مي بينم

جلوه بر من مفروش اي ملك الحاج كه تو

خانه مي بيني و من خانه خدا مي بينم

خواهم از زلف بتان نافه گشايي كردن

فكر دورست همانا كه خطا مي بينم استاد علي دواني در كتاب شوق مهدي مطلبي را درمورد حافظ و حضرت مهدي آورده است:

در اشعار هيچ يك از شاعران بزرگ غير از حافظ نمي بينيم كه تا اين حد ابياتي مناسب با اعتقاد شيعيان درباره امام زمان، عليه السلام، آمده باشد و تقريباً كمتر غزلي است كه بيتي يا ابياتي از آن مناسب با وصف حال امام غايب ازنظر نباشد.

لسان الغيب در غزلهاي شورانگيز خود بارها سروده است:

روي بنما و وجود خودم از ياد ببر

خرمن سوختگان را همه گو باد ببر

اشكم احرام طواف حرمت مي بندد

گرچه از خون دل ريش دمي طاهر نيست

عمريست تا به راه غمت رو نهاده ايم

روي و رياي خلق به يك سو نهاده ايم

اي خرّم از فروغ رخت لاله زار عمر

بازآ كه ريخت بي گل رويت بهار عمر

اي پادشه خوبان داد از غم تنهايي

دل بي تو به جان آمد وقت است كه بازآيي

بنماي رخ كه خلقي واله شوند و حيران

بگشاي لب كه فرياد از مرد و زن برآيد از اينها جالبتر اينكه حافظ نام »مهدي« را صريحاً آورده و از ظهور و نابودي »دجّال« - مظهر ريا و تزوير و بدي و پليدي - سخن گفته است:

كجاست صوفي دجّال چشم ملحد شكل

بگو بسوز كه »مهدي« دين پناه رسيد!

شباهت حضرت مهدي به پيامبران الهي درشعر حافظ

در حضرت نشانه هايي از پيامبران الهي وجود دارد كه به احاديثي در اين رابطه اشاره مي كنيم:

مهدي قائم از نسل علي بن ابيطالب، عليه السلام، است كه در اخلاق و اوصاف، شكل و سيما، شكوه و هيبت چون عيسي بن مريم است. خداوند به همه پيامبران هرچه داده، به او نيز داده، با اضافاتي.

همچنين در روايت ديگري از كتاب اثبات الرجعة فضل بن شاذان از امام صادق، عليه السلام، آورده است2:

هيچ معجزه اي از معجزات انبياء و اوصيا نيست مگر اينكه خداوند تبارك و تعالي مثل آن را به دست قائم، عليه السلام، ظاهر مي گرداند تا بر دشمنان اتمام حجت كند.3

و در حديث ديگري امام صادق، عليه السلام، مي فرمايند:

و در آن هنگام كه آقاي ما قائم، عليه السلام، به خانه خدا تكيه زده مي گويد: اي مردم هركس مي خواهد آدم و شيث را ببيند، بداند كه من آدم و شيث هستم و هركس مي خواهد نوح و فرزندش سام را ببيند، بداند كه من نوح و سامم و هركس كه مي خواهد ابراهيم و اسماعيل را ببيند، بداند كه من همان ابراهيم و اسماعيل مي باشم، و هركس مي خواهد موسي و يوشع را ببيند، من همان موسي و يوشع هستم، و هركس مي خواهد عيسي و شمعون را ببيند من همان عيسي و شمعون هستم و هركس مي خواهد محمد، صلّي اللَّه عليه وآله، و علي، عليه السلام، را ببيند من همان محمد و اميرالمؤمنين، عليهماالسلام، هستم و هركس مي خواهد حسن و حسين را ببيند من همان حسن و حسينم و هر كس مي خواهد امامان از ذريه حسين، عليه السلام، را ببيند بداند كه من همان ائمه اطهار هستم، دعوتم را بپذيريد و به نزدم جمع شويد كه هرچه گفته اند و هرچه نگفته اند به شما خبر دهم.4

احاديث فوق دلالت دارد كه تمام صفات انبيا و ائمه، عليهم السلام، در وجود حضرت جمع است و چه خوش گفته اند: »آنچه خوبان همه دارند تو يكجا داري«.

حافظ نيز اين نكته را زيبا سروده:

حافظ مكن انديشه كه آن يوسف مه روي

باز آيد و از كعبه احزان به در آيي

يا :

گفتند خلايق كه تويي يوسف ثاني

چون نيك بديدم به حقيقت به از آني

ادامه دارد

پي نوشتها:

× برگرفته از كتاب دلبري برگزيده ام...

. بشارة الاسلام، ص 51.

. روزگار رهايي، ج 1، ص 130.

. غيبت نعماني، ص 13.

. همان.

ماهنامه موعود شماره 26



 
تشرف غانم هندي در غيبت صغري PDF
ابوسعيد غانم هندي مي گويد: مـن در يكي از شهرهاي هند (كشمير) بودم و دوستاني داشتم كه چهل نفر بودند.
ما بركرسيهايي كـه در طـرف راسـت سـلـطان بود، مي نشستيم و همه كتب اربعه (تورات ،انجيل ، زبور و صحف ابراهيم ) را خوانده ، با آنها در ميان مردم حكم مي كرديم ومسائل دين را به ايشان تعليم و در حلال و حرام نظر مي داديم .
سلطان و رعيت هم به ما رجوع مي كردند.
روزي در خصوص سيد انبياء، رسول اللّه (ص )، صحبتي شد و بين خودمان گفتيم ،اين پيغمبر كه در كـتـابها نامش برده شده وضعش بر ما مخفي مي باشد، پس واجب است كه به دنبال او باشيم و آثارش را جستجو كنيم .
در آن مـجـلـس نـظـر تـمام ايشان بر اين موضوع قرار گرفت كه من براي جستجو خارج شده و سـيـاحـت كـنـم .
مـن هـم بـا ايـن عزم در حالي كه با خود، مال و ثروت زيادي برداشته بودم ، از هندوستان ، خارج شدم .
دوازده ماه سير نمودم ، تا آن كه به نزديكي شهر كابل رسيدم .
به طايفه اي از تركمن ها برخورد نمودم .
آنها مرا غارت و جراحات شديدي بر من وارد آوردند.
به كابل وارد شدم .
حاكم كابل از حال من مطلع شد و مرا روانه بلخ ‌كرد.
والي در آن زمان ، داوود بن عباس بن ابي الاسود بود.
مطلع شد كه من از هندوستان براي تحقيق از ديـن اسـلام بـيـرون آمده و در اين باره با فقهاء و علماء علم كلام مناظره كرده ام و زبان فارسي را آموخته ام ، لذا كسي را فرستاد و مرا در مجلس خود احضاركرد.
فقهاء را هم حاضر كرد و آنها با من مناظره نمودند و من هم به آنها خبر دادم كه ازهند براي يافتن اين پيغمبري كه در كتابهاي خود نام او را ديده ام ، خارج شده ام .
گفتند: نام آن پيامبر چه مي باشد؟ گفتم : نام او محمد است .
گفتند: اين شخص ، پيغمبر ما است .
از شـريـعـت و ديـن او سـؤال كردم .
آنها تا حدي مرا آگاه نمودند.
گفتم : من مي دانم كه محمد پيغمبر است ، اما نمي دانم اين كه شما مي گوييد، همان است يا نه .
جايش را به من بگوييد تا نزد او بـروم و از علائمي كه به ياد دارم ، جويا شوم .
اگر او همان پيغمبري بود كه مي شناسم ، به او ايمان مي آورم .
گفتند: او از دنيا رفته است .
گفتم : وصي و خليفه او كيست ؟ گفتند: ابوبكر.
گفتم : اين كنيه است ، نام او را بگوييد.
گفتند: عبداللّه بن عثمان و او از قريش است .
گفتم : نسب پيغمبر خود محمد (ص ) را بگوييد.
نسب او را بيان كردند.
گـفـتـم : آن پـيـغمبري كه من به دنبال او هستم ، اين شخص نيست ، زيرا آن كه در پي اوهستم ، خـلـيـفـه اش برادر او در دين ، پسرعموي او در نسب ، شوهر دخترش در سبب مي باشد.
ايشان پدر اولاد او است و آن پيغمبر در روي زمين اولادي غير از اولادخليفه خود ندارد.
وقـتـي اين سخنان را شنيدند، آشوبي به پا شد و گفتند: ايها الامير اين مرد از شرك خارج و وارد كفر گرديده و خون او حلال است .
گـفتم : اي مردم ، من خود ديني دارم و از آن دست بر نمي دارم تا آن كه دين بهتري بدست آورم .
مـن اوصاف اين مرد را در كتب پيغمبران گذشته اين طور ديده ام و ازشهر و ديار و عزت و دولت خود بيرون نيامدم ، مگر براي يافتن او، و اين كه شمامي گوييد مطابق با اوصاف اين پيغمبر موعود نيست ، دست از سر من برداريد.
والـي وقـتـي ايـن مـطلب را ديد، حسين بن اسكيب را كه از اصحاب امام حسن عسكري (ع ) بود، خواست و به او گفت : با اين مرد هندي مناظره كن .
حسين گفت : خدا امير را حفظ كند، فقهاء و علماء در محضر تو هستند و از من داناترو بيناترند.
گـفت : نه ، بلكه همان طوري كه مي گويم در خلوت با او مناظره كن و كمال ملاطفت رارعايت نما.

حسين مرا به خلوت برده و با من مدارا نمود و گفت : آن كس كه تو مي خواهي همين محمد است كـه ايـنـها گفتند.
وصي و خليفه او علي بن ابيطالب بن عبد المطلب (ع )است .
او همسر فاطمه (س )، - دختر آن حضرت - و پدر حسن و حسين - دو فرزندپيامبر - است .
غـانـم مـي گـويـد: وقـتي اين سخنان را شنيدم ، گفتم : اللّه اكبر، اين شخص همان است كه من مـي خـواهـم ، لذا به نزد داوود بن عباس آمدم و گفتم : ايها الامير آن كس را كه مي خواستم ، پيدا كردم .
اشهد ان لااله الا اللّه و ان محمدا رسول اللّه .
داوود به من احسان و اكرام نمود و متوجه حسين شد و گفت : مراقب حال او باش .
هـمـراه حـسـيـن رفتم و با او انس گرفتم و مسائل دين خود را از او آموختم : نماز و روزه و ساير واجـبـات را به من آموخت .
تا آن كه روزي به او گفتم : ما در كتابهاي خودديده ايم كه اين محمد خـاتـم پيغمبران مي باشد و بعد از او پيغمبري نيست .
ديگر آن كه كارها بعد از او با وصي و وارث و خـليفه او است .
پس از آن با وصي بعد از وصي ،يعني اين امر در اعقاب و فرزندانش تا قيامت هست .
حال بگو وصي وصي محمد چه كسي است ؟ گـفـت : حسن و بعد از او حسين مي باشد و بعد از او پسران حسين (ع ) و خلاصه نام ايشان را ذكر كـرد، تـا آن كـه بـه صاحب الزمان (ع ) رسيد.
بعد هم مرا از آنچه واقع گشته ، خبر داد، لذا فكري نداشتم ، مگر آن كه به دنبال ناحيه مقدسه براه بيفتم .
بـعـد از آن در سـال 264، غـانم به شهر قم آمد و با اهل قم و طايفه اماميه بود تا آن كه بابرخي از ايشان روانه بغداد شد و با او رفيقي از اهل سنت بود كه ابتداء هم مذهب بودند.
غـانـم مي گويد: بعضي از اخلاق آن رفيق را نپسنديدم ، لذا از او جدا شده و سفرمي كردم ، تا وارد سامرا شدم و از آن جا به سوي عباسيه (مسجد بني عباس كه حالامخروبه و معروف به خلفاء است و سابقا دارالحكومة بوده است ) رفتم .
در آن جا نمازرا خوانده و درباره چيزي كه قصد داشتم به فكر فرو رفتم .
ناگهان ديدم كسي نزد من آمد و گفت : تو فلاني هستي ؟ و مرا به آن اسمي كه در هند داشتم ، نام برد.
گفتم : بله .
گـفـت : مولاي خود را اجابت كن .
وقتي اين مطلب را شنيدم ، به همراهش روانه شدم .
او در ميان كوچه ها مي رفت و من به دنبالش بودم .
تا آن كه وارد خانه و باغي شد.
من هم داخل شدم .
در آن جا مـولاي خـود را ديـدم كه نشسته اند و به من توجه كردند و به زبان هندي فرمودند: مرحبا يا فلان (خوش آمدي )، حالت چطور است ؟ حال فلان وفلان (تمام چهل نفر از دوستان مرا نام برد) چطور است ؟ و راجع به هر يك از ايشان جداگانه سؤال فرمود.
بعد هم مرا به وقايعي كه برايم اتفاق افتاده بود، خبر داد و تمام اين سخنان را به زبان هندي فرمود.
بعد فرمود: مي خواهي با اهل قم به حج بروي ؟ عرض كردم : آري ، مولاي من .
فـرمـود: بـا ايـشان مرو، امسال صبر كن و سال آينده برو.
پس از آن كيسه اي كه نزدحضرتش بود، بـرداشت و به من مرحمت كرد و فرمود: اين را براي مخارجت بردار ودر بغداد بر فلاني - نام او را ذكر فرمود - وارد شو و او را بر چيزي مطلع نكن .
بعد از آن غانم برگشت و به حج نرفت .
پس از آن قاصدها آمدند و خبر آوردند كه حجاج در آن سال از عقبه (محلي است ) برگشته اند.
و به اين وسيله ، علت منع حضرت از تشرف به حج ، دانسته شد.
غـانـم هـم بـه خـراسـان مراجعت كرده و در سال بعد به حج مشرف شد و براي ما هديه فرستاد و برگشت بعد به خراسان رفته و همان جا توقف نمود، تا آن كه وفات كرد
كمال الدين ج 2، ص 15، س 20
 
تشرف ملا حبيب اللّه و حاج سيد محمد صادق قمي PDF
مـلا حـبيب اللّه ، كه از متقين و مورد اعتماد است ، مؤذن مسجدي بود كه مرحوم حاج سيد محمد صادق قمي (ره ) آن را تاسيس كرد.
ايشان فرمود: عـادت مـن ايـن بود، كه يك ساعت قبل از طلوع فجر، به مسجد مي آمدم و نافله شب رادر آن جا مـي خـوانـدم و وقتي هوا گرم مي شد بر پشت بام مسجد بجا مي آوردم و بعد ازاداء نافله بر سطح ايـوان مـرتـفع مسجد مي رفتم و قبل از اذان قدري مناجات مي كردم .
وقتي كه صبح مي شد اذان مي گفتم و براي نماز پايين مي آمدم .
ايـن بـرنامه را نزديك به بيست سال اجرا مي كردم .
شبي از شبها كه تاريك بود و بادمي وزيد، بنابر عـادت بـه مـسـجد آمدم .
ديدم در مسجد باز است و يك روشنايي درآن جا ديده مي شود.
گمان كـردم خـادم ، در مـسـجـد را نـبـسته و چراغ را خاموش نكرده است .
داخل شدم كه ببينم جريان چـيـسـت ، ديـدم سيدي به لباس علماء ايران درمحراب مشغول نماز است و آن روشنايي از چهره مبارك ايشان ساطع مي شود نه ازچراغ ! درباره آن سيد و صورت نورانيش تفكر مي كردم .
وقتي از نماز فارغ شد، رو به من نمود و مرا به اسم صدا زد و فرمود: به آقاي خود (سيد محمد صادق قمي ) بگوبيايد.
بـدون تـامل امر او را اطاعت نمودم و رفتم كه مرحوم حجة الاسلام سيد محمد صادق قمي را خبر كنم .
چون به خانه اش رسيدم در را به آرامي كوبيدم .
ديدم ، آن مرحوم درحالي كه عمامه خود را به سـر كرده ، پشت در ايستاده و مي خواهد از خانه خارج شود.
سلام كرده و عرض كردم : سيد عالمي در مسجد است و شما را احضار نموده است .
فرمود: آيا او را شناختي ؟ گـفـتـم : نه ، نشناختم ، ولي از علماء ولايت ما نيست .
آقا! چقدر صورت او نوراني است ،من چنين صورت نوراني در مدت عمرم نديده ام .
اما مرحوم سيد محمد صادق به من جوابي نمي داد.
با ايشان بودم ، تا داخل مسجد شد.
ديدم نسبت به آن سيد، ادب خاصي را رعايت مي كند و خضوع كاملي در برابر ايشان دارد.
سلام كرد و نزديك ايشان نشست و با آن شخص مذاكره اي نمود.
بعد از مدت زماني ، آن سيد از مسجد خارج شد.
مـن كـه از خـضوع ايشان تعجب كرده بودم پرسيدم اين سيد كه بود؟ و چرا تا اين حدنسبت به او خضوع مي كرديد؟ رو به من نمود و فرمود: او را نشناختي ؟ گـفـتـم : نه ، از من تعهد گرفت كه در مدت حياتش ، اين جريان را بروز ندهم .
بعد فرمود:آن آقا، مولاي من و تو، حضرت صاحب العصر و الزمان عجل اللّه تعالي فرجه الشريف بود.
در ايـن جـا مـن بـه سوي در مسجد دويدم .
ديدم در بسته و مسجد تاريك است و احدي در آن جا نيست .
از سـخنان حضرت با ايشان چيزي نفهميدم ، جز آن كه امر به اقامه نماز جماعت صبح در اول فجر فرمودند.
مـلا حبيب اللّه اين مطلب را بروز نداد، مگر بعد از وفات حجة الاسلام سيد محمدصادق قمي ، و بر صدق اين قضيه ، سه بار به قرآن كريم قسم خورد
كمال الدين ج 1، ص 119، س 28.